صفحه اولظاهر و باطن قرآن کریممبحث اول: ظاهر قرآن کریم- قسمت نهم

مبحث اول: ظاهر قرآن کریم- قسمت نهم

مبحث اول: ظاهر قرآن کریم- قسمت نهم

-توجه به ريشه لغت، برای دقت در معنا

گاه مي‌شود كه دقت در معنای ريشه‌ای واژه‌ای كه محور يك بحث در يك آيه قرآن است انسان را به حقيقت مطلب نزديك‌تر مي‌كند. يك نمونه از اين مطلب را مي‌توان در آيه ميثاق مشاهده نمود:

«و اذ أخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم الست بربكم قالوا بلي شهدنا ان تقولوا يوم القيامه إنا كنا عن هذا غافلين».[1][1]

و در آن ‌زمان كه پروردگارت از فرزندان آدم، از پشت‌هاي آنان، ذريه آنها را برگرفت و آنها را بر خودشان شاهد گردانيد. (آن‌گاه خطاب بديشان فرمود:) «آيا من پرودگار شما نيستم؟» گفتند: «چرا، شهود كرديم». (اين صحنه را ترتيب داديم و اكنون بازگو مي‌كنيم) تا روز قيامت نتوانيد بگوييد: ما از اين مسأله غافل بوديم.

در آيه فوق عبارت «اشهدهم علي انفسهم» محور بحث است، و معمولا در ترجمه‌ها و تفاسير عبارت «اشهدهم» در معناي «گواه گرفت» ترجمه شده است،[1][2] و در اين صورت هدف از اين ماجرا و به حضور خواندن ذريه بني‌آدم صرف يك گواهي ساده خواهد بود، در حالي كه با دقت در معناي ريشه‌اي، مطلبي دقيق‌تر از آيه به دست مي‌آيد كه با روايات مربوط نيز هماهنگ است.

توضيح مطلب اين است كه واژه «شهد» در اصل لغت به معناي «ديد» بوده و «شهود» و «شهادت» به معناي «حضور» و «معاينه» است [1][3] و معناي كاربردي آن «گواهي دادن» مي‌باشد. در قرآن كريم هر دو استعمال از اين واژه وجود دارد. استعمال در معناي ريشه‌اي يعني «ديدن» در آيات زير ملاحظه مي‌شود.

-«فمن شهد منكم الشهر فليصمه». [1][4]

هر كس از شما ماه رمضان را مشاهده كرد بايد آن را روزه بگيرد.

هر چند گاه معناي «شهد» را در آيه فوق «حضور در وطن» دانسته‌اند، ولي آن هم برگرفته از معناي ريشه‌اي مي‌باشد.

-«و جعلوا الملائكه الذين هم عباد الرحمن إناثا اشهدوا خلقهم».[1][5]

آنها فرشتگان را كه بندگان خداوند رحمانند، مؤنث پنداشتند؛ آيا شاهد خلقت آنها بوده‌اند؟

-« و هم علي ما يفعلون بالمؤمنين شهود». [1][6]

و آنها (اصحاب اخدود) آن‌چه را با مؤمنان انجام دادند (با خونسردي و قساوت) تماشا مي‌كردند.

-« و ليشهد عذابهما طائفه من المؤمنين».[1][7]

و بايد گروهي از مؤمنان كيفر آنها (زناكاران) را مشاهده كنند.

-«ان قرآن الفجر كان مشهودا». [1][8]

به درستي كه قرآن فجر (= نماز صبح) مشهود (فرشتگان شب و روز) است.[1][9]

روشن است كه واژه «شهد» و مشتقات آن در آيات فوق به معناي «ديدن» و «ناظر بودن» است و البته در معناي «گواهي دادن»، نيز استعمال زيادي دارد.

حال با توجه به معناي ريشه‌اي «ديدن» به عبارت «اشهدهم علي انفسهم» توجه نماييم، همچنان‌كه «شهد» به دو معناي «شهادت داد» و «ديد» مي‌تواند به كار رود، عبارت «اشهد» نيز به دو معنا مي‌تواند به كار رفته باشد:

اشهد= به گواهي گرفت                اشهد= به ديدار واداشت، بينا ساخت

معناي دوم كه همان معناي ريشه‌اي است، مفهوم جديدي را از آيه شريفه «اخذ ميثاق» به دست مي‌دهد؛ زيرا معناي عبارت چنين مي‌شود:

خداوند ذريه بني‌آدم را بر خودشان بينا گردانيد و آنها را نسبت به خود و وضعيت خود شاهد ساخت و به عبارت ديگر، به آنان معرفت نفس عطا كرد و در نتيجه معرفت رب برايشان پديدار شد. زيرا:

«من عرف نفسه فقد عرف ربه».[1][10]

هر كس نفس خويش را بشناسد، پروردگار خود را مي‌شناسد.

البته اين مسأله كاملا روشن است؛ هرگاه انساني به هويت خويش و فقر ذاتي خود عارف گردد، به ربوبيت خداي سبحان نيز معرفت پيدا مي‌كند. گويا در عالم ميثاق چنين اتفاقي افتاده است. ابتدا خداي رحمان ذريه بني آدم و ارواح انساني را بر نفس خودشان عارف ساخته و آنها را به روشني ديده‌اند كه هر چه دارند از ناحيه غير است، و سپس ربوبيت ذات احديت را به خوبي دريافته و شهود كرده‌اند. مانند اين كه: اگر به شعاع آفتاب كه از روزنه وارد مي‌شود معرفت نفساني داده شود، به گونه‌اي كه مشاهده كند از خود هيچ ندارد و بيابد كه وجود او در گرو ارتباط با منبع نور- خورشيد- مي‌باشد، در اين صورت به حقيقت مالكيت خورشيد نسبت به خود معرفت پيدا خواهد كرد. [1][11]

با توضيح فوق آيه شريفه ميثاق معناي ديگري مي‌يابد و آن اين كه:

خداي رحمان به انسان معرفت نفس عطا كرد، در نتيجه آنها عارف بالله شدند و سپس بر اين معرفت از آنها اقرار گرفت و فرمود: «الست بربكم»، و آنها همگان اعتراف كردند كه: «بلي شهدنا»، بله ما ربوبيت تو را شهود كرديم. با اين حساب خداي رحمان، قبل از ورود به مدرسه آموزش و آزمون زندگي دنيا، وجود انسان‌ها را از معرفت خويش بهره‌مند ساخته، و آنها را با چراغ شناخت و عرفان خويش، به زندگي دنيا وارد ساخته است؛ و هر چند اين زندگي در پس پرده قرار دارد، اما وجود اين معرفت و گرايش نسبت به پروردگار، انسان را كمك مي‌كند تا بتواند راه خدا را بپويد، و با اين سرمايه معرفت، در برابر ظلمات ايستادگي كند. به ويژه كه در حديث امام صادق (ع) در ذيل آيه فوق از بقاء معرفت القاء شده به انسان سخن رفته است:

ابن مسكان مي‌گويد: از امام صادق عليه السلام درباره آيه «و إذ اخذ ربك…» سؤال كردم كه: آيا اين گفتگو با ديدار توأم بوده است؟ فرمودند:

«نعم فثبتت المعرفه و نسوا الموقف و سيذكرونه و لو لا ذلك لم يدر احد من خالقه و رازقه…».[1][12]

بله، معرفت در آنها تثبيت شد و موقف را فراموش كردند و به زودي آن را به ياد مي‌آورند. اگر اين امر نمي‌بود، يك نفر هم پي نمي‌برد كه خالقش كيست و رازقش كيست؟

آري اگر اين سرمايه فطري به انسان داده نشده بود. انبياء الهي هم كاري از پيش نمي‌بردند. اين است كه در خطبه زيباي منقول از اميرالمؤمنين علي (ع) مي‌خوانيم:

«فبعث إليهم رسله و واتر إليهم أنبياءه ليستادوهم ميثاق فطرته و ليذكرو هم منسي نغمته…»[1][13]

 

5- خارج نشدن از معنای لغوی

منظور از اين بحث اين است كه كلمات در قرآن كريم، جز در معاني استعمال شده در زبان عرب، اعم از استعمال حقيقي يا مجازي، به كار نرفته است. زيرا در غير اين‌صورت، از لسان عربي مبين خارج شده و ملاكي براي فهم صحيح وجود نخواهد داشت.

مطلب فوق- از نظر نگارنده- يك اصل قطعي براي معنا نمودن آيات و عبارات قرآن كريم است. به عنوان مثال: واژه «طائر»، در استعمال حقيقي، براي پرنده در آسمان[1][14] و در استعمال مجازي براي تقديرات و امور مربوط به سرنوشت انسان، در لغت‌ عرب به كار رفته است. در قرآن كريم نيز، هر دو نوع استعمال را مشاهده مي‌كنيم: هم در معنای حقيقی و هم در معنای مجازی.[1][15] ولي واژه «طير» در لغت عرب به معناي صفات نفساني استعمال نشده است. پس اگر كسي مدعي شود كه منظور از چهار پرنده‌اي كه به حضرت ابراهيم‌(ع) درباره آنها دستور داده شد، چهار صفت نفساني هستند، اين ادعا بدون دليل بوده و قابل قبول نخواهد بود.

با توجه به اصل فوق، اين نكته شايان تأكيد است كه: هر كجا در قرآن كاربرد واژه‌اي براي ما مأنوس نبود، نبايد نتيجه بگيريم كه قرآن اين واژه را به معناي ديگري به كار برده است. بلكه چه بسا نكته‌اي در آن است كه بايد كشف گردد.

مثال‌هاي زير گوياي نظر فوق است:

 

مثال 1: واژه «انزل»

«خلقكم من نفس واحده ثم جعل منها زوجها و انزل لكم من الانعام ثمانيه ازواج…»[1][16]

او شما را از يك نفس آفريد و همسرش را از همان نفس، و براي شما هشت جفت از چهار پايان را نازل كرد.

در اينجا اين پرسش به ميان مي‌آيد: مگر اين هشت جفت حيوان از آسمان نازل شده‌اند؟ در چنين مواردي بايد ديد نكته سخن چيست؟ راه صواب اين نيست كه در برخورد با سؤال و ابهام- با تغيير در معناي واژه قرآني- صورت مسأله را پاك كنيم؛ بلكه صواب آن است كه به تدبر پردازيم، تا كه نكته نهفته را دريابيم.

از ديد اين نوشتار، در آيه مورد بحث «انزال» قطعا به معناي «نازل كردن» است و به حقيقت اين هشت جفت حيوان نازل شده‌اند، چنان كه در حديث منقول از امام صادق درباره «ازواج ثمانيه» به اين نكته اشاره شده كه آنها همراه با حضرت آدم (ع) از بهشت خارج شدند تا اسباب معيشت بني‌آدم باشند.

«نم امره ان يحمل فيها من كل وجين اثنين الازواج الثمانيه التي خرج بها آدم عليه السلام من الجنه[1][  17]

سپس به او (نوح) امر كرد كه از همه ازواج دوتايي، در كشتي حمل نمايد، همان زوج‌هاي هشت‌گانه‌اي كه آدم (ع) با آنها از بهشت خارج شد.

البته اين نكته درباره گل هم مطرح شده است:

و روي عن النبي (ص) انه قال: اذا ناول أحدكم اخاه ريحانا فلا يرده، فإنه خرج من‌الجنه.[1][18]

از پيامبر اكرم (ص) نقل شده كه فرمودند: اگر فردي از شما گلي را به برادرش هديه داد، آن را رد نكند، زيرا گل از بهشت خارج شده است.

پس ممكن است كه نزول ازواج هشت‌گانه به همراه حضرت آدم در زمان هبوط او به زمين رخ داده باشد؛ و قرآن كريم با اشاره‌اي متذكر آن مي‌شود و در حقيقت ماجرايي از عوالم و حوادث غيب را براي ما بازگو مي‌كند. پس ما نبايد معناي لفظ قرآن را عوض كنيم و بگوييم «انزل» به معناي «خلق» است. زيرا: اگر نظر قرآن بر خلق بود چه مانعي داشت بفرمايد: «خلق لكم» كما اين‌كه در جاي ديگري فرموده است:

«سبحان الذي خلق الازواج كلها».[1][19]

منزه است كسي كه تمام زوج‌ها را آفريد.

در موارد مشابه ديگر، نظير عبارت «وأنزلنا الحديد»[1][20] نيز همين مسأله قطعي است؛ بنابراين يا بايد نكته آية شريفه را دريابيم و يا به صورت سؤالي قابل پژوهش آن را ابقاء كنيم. ولي مترجمين بزرگوار، نوعا بدين نكته عنايتي ننموده‌اند و در نتيجه عبارت «انزل» را در آيه ششم سوره زمر به صورت: «خلق كرد»[1][21] ، «ايجاد كرد»[1][22] و «پديد آورد»[1][23] ترجمه نموده‌اند، و تنها در ترجمه و تفسير «معاني‌القرآن»، در معناي آيه فوق، عبارت: «از بهشت برين نازل كرد»[1][24] به چشم مي‌خورد.

 

مثال 2: مفهوم «لهو»

«يا ايها الذين آمنوا لا تلهكم اموالكم و لا اولا دكم عن ذكر الله و من يفعل ذلك فأولئك هم الخاسرون».[1][25]

اي اهل ايمان! اموال و فرزندانتان شما را از ياد خدا به لهو نيندازند؛ و كساني كه چنين كنند از زيان‌كاران خواهند بود.

در عبارت فوق نوعي جاي گزيني در واژه صورت گرفته است. يعني به جاي مفهوم «غفلت»، مفهوم «لهو» قرار داده شده است. زيرا آن‌چه به طور طبيعي در برابر «ذكر» قرار مي‌گيرد «غفلت» است نه‌ «لهو». به همين خاطر،‌ تصور شده است كه قرآن كريم، در اينجا «لهو» را به معناي «غفلت» استعمال نموده است. از اين‌رو مي‌بينيم در ترجمه‌ها عبارت «لاتلهكم» را به‌صورت «شما را غافل نكنند»[1][26] معنا كرده‌اند.

از ديدگاه اين نوشتار، واژه «لهو» همان معناي خود را دارد، ولي در اين جاي گزيني نكته‌اي زيبا نهفته است، و آن اين‌كه:

عبارت «لاتلهكم اموالكم و لا اولادكم عن ذكر‌الله» دو پيام دارد و در حقيقت به جاي دو جمله نشسته است. جمله اول اين‌كه: «مال و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نكنند»؛ و جمله دوم: «بدانيد كه غفلت از خدا مساوي با لهو است»؛ يعني اگر شما به چيزي سرگرم شديد كه موجب غفلت شما از ياد خدا شد، در اين‌ صورت شما در حالت لهو به سر مي‌بريد. پس در عبارت قرآني فوق يك آرايه ابداعي ادبي به كار رفته و ايجاز فوق‌العاده‌اي صورت گرفته است. ولي اگر ما معناي عبارات را تغيير دهيم و «لهو» را به «غفلت» معنا كنيم، اين نكته بديع از عبارت محو خواهد شد.

نظير اين آرايه ادبي، در دعاي شريف كميل آمده است. آنجا كه به محضر ربوبي عرضه مي‌دارد:

«اسألك بحقك و قدسك و أعظم صفاتك و اسمائك أن تجعل أوقاتي من‌الليل و النهار بذكرك مغموره»[1][27]

از تو درخواست مي‌كنم به حق خودت و پاكيت و بزرگ‌ترين صفات و نام‌هايت كه زمان‌هاي مرا در شب و روز به ياد خودت آباد‌ گرداني.

در درخواست فوق به يك عبارت دو مسأله مطرح شده است: ابتدا توفيق ذكر خدا و سپس علاوه بر آن آباد شدن ساعات شب و روز به وسيله اين ذكر مسألت گرديده است.

نمونه‌اي ديگر از جاي گزيني واژه، در عبارت زير مشاهده مي‌شود:

«تؤتي الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء»[1][28]

خدايا تو پادشاهي را به هر كه خواهي مي‌دهي و از هر كه خواهي جدا مي‌سازي.

در مقابل واژه «تؤتي» به صورت طبيعي بايد «تأخذ» مي‌آمد؛ ولي مشاهده مي‌شود كه قرآن كريم از واژه «تنزع» استفاده مي‌كند. به نظر مي‌رسد اين امر بدين‌ دليل است كه نشان دهد حكومت بايد به زور و به حالت كنده شدن از كسي گرفته شود. پس نيازي نيست كه واژه «تنزع» به معناي «تأخذ» گرفته شود. البته بايد گفت، به جاي «تأخذ» به كار رفته، ليكن به همان معني نيست، بلكه داراي معناي «تنزع» را مي‌باشد. پس روشن شد كه در اين تغيير واژه نكته‌اي نهفته است.

 

مثال 3: واژه «تكوير»

متأسفانه بايد اعتراف كنيم كه در برخي ترجمه‌ها، علي‌رغم زحمت‌هاي بسيار و دقت‌هاي قابل تقدير مترجمان گرانقدر، گاه به گاه تسامحي ديده مي‌شود كه موجب تغيير در معنا مي‌گردد. البته نه فقط به صورت قبل كه واژه‌اي به معناي واژه‌اي ديگر ترجمه شود؛ بلكه گاه ذهنيت مترجم در خود واژه دخالت مي‌كند و طبق معنايي كه تصور مي‌نموده، عبارت قرآني را ترجمه مي‌نمايد. مانند: «اذا الشمس كورت».[1][29]

واژه «تكوير»، از ريشه «كور» به معناي «دور» مي‌باشد و «تكوير» به معناي «درو پيچاندن» است. چنان‌كه گفته مي‌شود: «كور العمامه»[1][30] (عمامه را پيچيده) و «كار العمامه من باب قال، اذا ادارها علي راسه»[1][31] (و نيز عبارت «كارالعمامه» بر وزن قال، هنگامي‌ گفته مي‌شود كه كسي آن را بر سرش بپيچد).

با توجه به معناي فوق، ترجمه آيه شريفه «اذ الشمس كورت» چنين خواهد بود: «هنگامي كه خورشيد پيچانده شود».

اين معنا با مجموعه حوادثي كه قرآن كريم درباره قيامت مطرح مي‌كند، سازگار است. بدين صورت كه تلاطم و پيچش عميقي در خورشيد- كه توده عظيمي از مواد سيال است- رخ مي‌دهد و موجب تحولاتي در زمين و اطراف آن مي‌شود. البته طرح اين بحث و تفصيل آن، خود نيازمند مجالي مستقل و گسترده است و نظرات ارائه شده در اين زمينه يكسان نيست. به هر تقدير، در قرآن كريم درباره حادثه قيامت، از نابودي خورشيد و يا تاريك شدن آن سخني به ميان نيامده است. در حالي كه در ترجمه‌ها در معناي آيه «اذا الشمس كورت» درباره خورشيد عبارات «تاريك شود»[1][32]، «بي فروغ گردد»[1][33] و امثال آن به چشم مي‌خورد. البته در ترجمه آقاي فولادوند معناي صحيح آيه با عبارت «آن‌گاه كه خورشيد به هم در پيچيد» آمده است؛ و شبيه آن در ترجمه آيت الله مكارم است: «درآن هنگام كه خورشيد در هم پيچيده شود».

البته بايد توجه شود كه در هم پيچيده شدن طبق اصطلاح فارسي معنا نشود. زيرا در فارسي اين عبارت گاه در معنايي اصطلاحي براي نابودي چيزي به كار مي‌رود. ولي اين كاربرد براي اين واژه هرگز در زبان عرب نيامده؛ بلكه معناي صحيح آن، پيچاندن است.

جالب توجه است كه همين واژه يك بار ديگر در قرآن كريم در همين باب- تفعيل- آمده است:

«يكور الليل علي النهار و يكور النهار علي الليل».

شب را بر روز مي‌پيچيد و روز را بر شب.

روشن است كه تكوير در اين آيه نه با معناي «نابودي» سازگاري دارد نه با «تاريك شدن». از اين‌رو بايد گفت: نسبت دادن نابودي يا بي‌فروغ شدن و تاريك شدن به خورشيد، در آيه «اذالشمس كورت» در حقيقت تفسيري از آيه است نه ترجمه؛ تفسيري با ذهنيت قبلي، كه مترجم معتقد بوده در قيامت خورشيد نابود و يا تاريك مي‌شود.

جاي شگفتي است كه تفسير به جاي ترجمه، حتي‌گاهي در لغت‌نامه‌ها نيز مشاهده مي‌شود. چنان‌كه در «مجمع‌البحرين» آمده است:

«اذ الشمس كورت»، اي ذهبت ضوؤها و نورها، و يقال كورت كما تكور العمامه، اي تلف ضووها فيذهب انتشاره.[1][34]

با توجه به توضيحي كه گذشت، كاملا روشن است كه معناي فوق معناي لغوي نيست، بلكه تفسير است؛ تفسيري كه صحت آن مورد ترديد است و يا حداقل در معرض سؤال و مواجه با نظر مخالف مي‌باشد.

نظير اين تسامح در واژه «توبه» درباره خداي سبحان ديده مي‌شود، كه «تواب بودن» خداي سبحان، به «توبه پذيري» ترجمه مي‌شود، در حالي كه «تواب» يعني «بسيار توبه كننده‌»، و ان‌شاءالله در قسمت‌هاي بعد پيرامون توبه خداي سبحان نكاتي را عرضه خواهيم داشت.

 

6- لزوم توجه به معناي غير مشهور

گاه مي‌شود كه واژه‌اي علاوه بر معناي مشهورش كه بيشتر موارد استعمال را به خود اختصاص مي‌دهد، معناي غير مشهوري نيز دارد. در برخي موارد توجه به معناي غير مشهور، مي‌تواند به درك صحيح كمكي شايان بنمايد.

 

مثال 1: واژه «نجم»

واژه «نجم» به معناي ستاره است، ولي معناي ديگري نيز براي آن نقل شده، و آن گياه بدون ساقه (بوته) مي‌باشد.[1][35] از اين‌رو در آيه شريفه «و النجم و الشجر يسجدان» معناي مناسب‌تر اين است كه: «بوته گياه و درخت، هر دو سجده مي‌كنند»؛ كما اين كه در برخي ترجمه‌ها نيز چنين آمده است. ترجمه آقاي فولادوند بدين‌گونه است: «و بوته و درخت چهره سايانند».

 

مثال 2: واژه «خير»

واژه «خير» معمولا به معناي خوبي و مفهوم مخالف شر[1][36]  به كار مي‌رود، ولي معناي ديگر آن- كه بايد گفت معناي غير مشهور است- به معناي مال و امكانات دنيا است، و يا اين‌كه حداقل قرآن كريم، آن را در اين مصداق نيز استعمال نموده است. نمونه كاربرد واژه «خير» به عنوان مصداق مال و امكانات دنيا، آيات زير است.

-ان الانسان لربه لكنود، و انه علي ذلك لشهيد، و انه لحب الخير لشديد».[1][37]

همانا كه انسان نسبت به پروردگارش سخت ناسپاس است و او خود بر این (امر) نيك گواه است و راستي او سخت شيفته مال است.

-«كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصيه للوالدين و الاقربين بالمعروف حقا علي المتقين». [1][38]

بر شما مقرر شده است كه چون يكي از شما را مرگ فرا رسد، اگر مالي بر جاي گذارد براي پدر و مادر و خويشاوندان (خود) بطور پسنديده وصيت كند. (اين كار) حقي است بر پرهيزكاران.

در آيات فوق كاملا روشن است كه خير به معناي مال به كار رفته است. در حديث نيز خير به معناي اسب- كه از زمره اموال مي‌باشد- آمده است. چنان‌كه در حديث رسول اكرم (ص) آمده است كه:

«خير الخير سكه مابوره و مهره مأموره» اي كثير النتاج.[1][39]

بهترين مال سكه ضرب شده و اسبي است كه فرزند زياد بياورد.

 

كاربرد اين معنی

معناي فوق براي واژه «خير» مي‌تواند در آيه زير راهگشا باشد.

«و يدع الانشان بالشر دعائه بالخير و كان الانسان عجولا».[1][40]

در معناي اين آيه شريفه نظرات متفاوتي بيان شده است. [1][41]

در يك نظر به معناي دعا مطرح شده بدين صورت:

«انسان همان گونه كه از خداوند درخواست خير مي‌كند، درخواست شر هم مي‌كند». و در نظري ديگر به معناي طلب آمده است:

«انسان (بر اثر شتابزدگي)، بدي‌ها را طلب مي‌كند، آن گونه كه نيكي‌ها را مي‌طلبد».[1][42] و يا:

«انسان (همان‌گونه كه) خير را فرا مي‌خواند، (پيشامد) بد را فرا مي‌خواند». [1][43]

نظر نگارنده چنين است كه اگر در آيه فوق «خير» را به معناي مال و امكانات دنيا در نظر گيريم، و «دعا» را به معناي مطلق طلب[1][44] بدانيم؛ در اين‌صورت معناي آيه چنين خواهد بود:

«انسان شر را مي‌طلبد، در همان حالي كه مال دنيا را طلب مي‌كند، البته كه انسان شتاب زده است».

توضيح مطلب اين است كه مراد از انسان، در اين آيه و آيات مشابه آن، مطلق انسان است، يعني انساني كه هنوز از تربيت‌هاي الهي بهره‌مند نشده است؛ در زبان بوده: «ان الانسان لفي خسر». و البته چنين انساني به دليل شتابزدگي سراي جاويد را فراموش كرده و صرفا در طلب مال و منال دنيا به تلاش پرداخته و چون هم او دنياست، حدود الهي را رعايت نم‌كند. پس در حقيقت در اين نوع از طلب مال و منال براي او شر فراهم مي‌شود، چرا كه عقوبت ابدي را در پي دارد.

آيه ديگري كه به نظر مي‌رسد همين بحث را پي مي‌گيرد، اين است كه مي‌فرمايد:

«و لو يعجل الله للناس الشر استعجالهم بالخير لقضي اليهم اجلهم فنذر الذين لايرجون لقاءنا في طغيانهم يعمهون».[1][45]

حال اگر با توجه به آن‌چه كه گفته شد، معناي غير مشهور خير در نظر گرفته شود- خير به معناي مال دنيا- معناي آيه فوق مي‌تواند چنين باشد:

اگر با شتابي كه مردم به سوي مال دنيا مي‌روند (كه در حقيقت به سوي شر شتاب مي‌كنند) خداوند هم بخواهد با همان شتاب اين شر را (كه طلب خود آنان و نتيجه كار خود آنهاست) به سويشان بفرستد، مهلتشان پاياني مي‌يابد. (ولي چنين نمي‌كند و در عذابشان شتاب نمي‌كند).  و كساني را كه اميدي به لقاء و ديدار ما- در آخرت- نمي‌برند، واگذاريم تا كور كورانه در طغيانگري خود به سر برند.

 

مثال 3: واژه «شهر»

واژه «شهر» معناي مشهوري دارد كه معادل واژه «ماه»- 30 روز- مي‌باشد. ولي معناي ديگر آن كه كمتر استعمال شده است، معناي «عالم» و «دانشمند»[1][46]

مي‌باشد. با در نظر گرفتن اين مفهوم، آيه زير، در دو معنا جلوه‌گر مي‌گردد كه هر دو مي‌تواند صحيح و منطبق با واقع باشد.

«ان عده الشهور عندالله اثنا عشر شهرا في‌كتاب الله يوم خلق السموات و الارض…».[1][47]

معناي مشهور آيه، كه در ترجمه‌ها آورده شده چنين است:

تعداد ماه‌ها، در نزد خداوند، از آن روز كه آسمان و زمين را آفريده دوازده ماه است…

در روايات اهل بيت(ع)، گذشته از معناي فوق، «دوازده شهر» به دوازده امام (ع) نيز تعبير شده است. چنانكه در روايت زير آمده است:

… عن جابر الجعفي قال سألت ابا جعفر (ع) عن تأويل قول الله عز و جل «ان عده الشهور عندالله اثنا عشر شهرا في كتاب‌الله …» قال: يا جابر! أما السنه فهي جدي رسول الله و شهورها اثني عشر شهرا، فهو اميرالمؤمنين التي و الي ابني جعفر و ابنه موسي و ابنه علي و إلي ابنه الحسن و الي ابنه محمد الهادي المهدي، اثنا عشر اماما حجج الله علي خلقه و أمناؤه علي وخيه و علمه…».[1][48]

جابر جعفي مي‌گويد: از امام باقر (ع) در تأويل آيه شريفه «ان عده الشهور…» سؤال كردم. حضرت فرمودند: اي جابر! اما سال جد من رسول خداست و ماه‌هاي آن دوازده ماه است كه عبارتند از: اميرالمؤمنين علي (ع)، و سپس امامان بعدي تا به من برسد، و سپس فرزندم جعفر و فرزندش موسي و فرزند او علي، تا برسد به حسن بن علي (امام عسكري عليه السلام) و نهايتا فرزندش امام مهدي (عج). اين‌ها دوازده امام هستند كه حجت‌هاي خداي رحمان بر خلق او مي‌باشند و امناء الهي بر وحي و علمش هستند. 

تطبيق «اثنا عشر شهرا» بر دوازده امام تأويل آيه تلقي شده است. ولي با توجه به اين كه واژه «شهر» به معناي «عالم» هم به كار مي‌رود، و نيز ائمه هدي (ع) عالمان واقعي را، امامان معصوم (ع) دانسته‌اند و سايرين را- در هر درجه‌اي كه باشند- متعلم شناخته‌اند، ممكن است معناي دومي براي ظاهر آيه به اين‌صورت وجود داشته باشد:

«محققا عالمان (امامان) در نزد خداوند، از همان روزي كه آسمان و زمين را آفريد، دوازده تن بوده‌اند».

البته اين معنا با معناي قبلي كه ماه‌ها دوازده ماه هستند منافاتي ندارد. به عبارت ديگر معناي ظاهر آيه دو گونه است و اين آيه شريفه در حوزه ظاهر داراي دو معنا بوده و از دو مطلب سخن مي‌گويد. تعداد ماه‌هاي سال و تعداد امامان اسلام، كه هر دو مطلب نيز مي‌تواند مراد خداي سبحان باشد.

 

7-توجه به كاربرد واژه براي درك مصداق

نكته ديگري كه درباره واژه‌ها در قرآن كريم قابل تأمل است، موضع كاربرد آنها مي‌باشد. زيرا، چه بسا اگر در موضع كلام دقت شود، براي يك مفهوم، مصاديق متعددي مطرح باشد.

 

مثال 1: واژه «صبر»

واژه «صبر» به معناي تحمل و بردباري در مصاديق متعددي، در قرآن كريم، به كار رفته است.

 

الف- صبر در عبادت:

صبر بر عبادات، امثال نماز و روزه و انفاق و ….، حقيقتا از مصاديق روشن صبر است، و بردباري توأم با جدّ و جهد براي انجام اين امور لازم است، چنانكه خداي سبحان مي‌فرمايد:

«رب السموات و الارض و ما بينهما فاعبده و اصطبر لعبادته هل تعلم له سميا».[1][49]

پروردگار آسمان‌ها و زمين، و آن‌چه ميان آن دو قرار دارد، او را عبادت كن، و در راه عبادتش شكيبا باش. آيا براي او همنامي مي‌شناسي؟

همچنين آيه زير كه از صبر در خصوص نماز سخن مي‌گويد:

«و امر اهلك بالصلوه و اصطبر عليها لا نسئلك رزقا نحن نرزقك و العاقبه للتقوي».[1][50]

خاندان خود را به نماز فرمان‌ده، و بر انجام آن شكيبا باش. از تو روزي نمي‌خواهيم، (بلكه) ما به تو روزي مي‌دهيم، و عاقبت نيك در پي تقواست.

 

ب- صبر در انجام وظايف الهي

هر چند انجام وظيفه مؤمن در پيشگاه خداي رحمان مشمول مفهوم عام عبادت است، ولي قرآن كريم واژه «صبر» را در اين معنا به صورتي خاص آورده است:

«فاصبر كما صبر اولوا العزم من الرسل و لا تستعجل لهم…»[1][51]

پس صبر كن، آن گونه كه پيامبران اولوالعزم صبر كردند و براي (عذاب) آنان شتاب مكن. همچنانكه در آية زير نيز مي‌فرمايد:

«يا ايها النبي حرض المؤمنين علي القتال ان يكن منكم عشرون صابرون يغلبوا ماتين و ان يكن منكم ماه يغلبوا الفا من الذين كفروا بانهم قوم لا يفقهون».[1][52]

اي پيامبر، مؤمنان را به جنگ (با كفار) تشويق كن، هرگاه بيست‌ نفر پايدار و صابر از شما باشند بر دويست نفر غلبه مي‌كنند، و اگر صد نفر پايدار از شما باشند بر هزار نفر از كساني‌كه كافرند، پيروز مي‌گردند؛ چرا كه آنها گروهي هستند كه نمي‌فهمند.

كه در آيه فوق صبر در مصداق بردباري و پايداري در جهاد در راه خدا مطرح شده است.

 

ج- صبر در مسير تقوا (و در پرهيز از معصيت)

«انه من يتق و يصبر فان الله لايضيع اجر المحسنين».[1][53]

محققا هر كس تقوا پيشه كند و (در راه تقوا) شكيبايي و استقامت نمايد، (سرانجام موفق مي‌گردد؛ زيرا) خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمي‌كند.

 

د- صبر و بردباری در مصائب

در قرآن كريم اين مصداق از صبر، كاربرد زيادي دارد؛ از جمله آنها آيه زير مي‌باشد:

«و لنبلونكم بشي‌ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرين، الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا: إتا إليه راجعون، اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمه و اولئك هم المهتدون».[1][54]

قطعا همه شما را با اموري از (قبيل) ترس و گرسنگي، و كاهش در اموال و جان‌ها و محصولات مي‌آزماييم؛ و بشارت ده شكيبايان را. همان صابراني كه چون مصيبتي به ايشان رسد مي‌گويند: «ما همگان از خداييم و به سوي او باز مي‌گرديم». اينانند كه صلوات پروردگارشان و رحمت او بر آنهاست و ايشانند كه راه يافته‌اند.

 

هـ – صبر و بردباری در تدبر در آيات الهی در عالم خلقت

«ان في ذلك لآيات لكل صبار شكور».

به درستي كه در اين امر نشانه‌هايي است براي هر صبر پيشه شكر گزار.

عبارت فوق در چهار آيه قرآن كريم آمده است. 2 مورد آن درباره آيات الهي در درياست كه افراد بشر با سير در كشتي بدان دست مي‌يابند (آيات 31 سوره لقمان و 33 سوره شوري). موردي ديگر درباره حضرت موسي و ايام‌الله است (آيه 5 سوره مباركه ابراهيم). و بالاخره يك مورد نيز درباره مجازات قومي ناسپاس است (آيه 19 سوره سبأ).

نكته مورد بحث، در اين مقال اين است كه قرآن كريم صبر را در مصداق دقت و تدبر در آيات آفرينش الهي به كار برده است. به آيه زير توجه كنيد.

«الم تر ان الفلك تجري في البحر بنعمت الله ليريكم من آياته ان في‌ذلك لآيات لكل صبار شكور».[1][55]

آيا نديده‌اي كه كشتي در دريا، به نعمت خدا حركت مي‌كند تا پاره‌اي از آياتش را به شما بنماياند؟ به تحقيق در اين. (امر) آيات و نشانه‌هايي است براي همه آنان كه صبر پيشه و شكرگزار باشند.

با نگاهي به آيه فوق  سؤالي مطرح مي‌شود و آن اين كه: بين درك آيات الهي در دريا، و صبر و شكرگزاري به پيشگاه خدا چه ارتباطي موجود است؟ بدينسان با اندكي تأمل نكتة بسيار ظريف و زيبايي رخ مي‌نمايد و آن اين‌كه:

آيات الهي در طبيعت فراوان است و عالم خلقت خدا، چه صحرا و چه دريا، از آيات الهي آكنده است. اما چه كسي مي‌تواند اين آيات را درك كند؟ كسي كه دو شرط زير را دارا باشد.

شرط اول اين كه «صبار» باشد، يعني در آيات و پديده‌هاي خلقت، تأمل كند و حوصله نمايد، و به چشم آيت بدان‌ها بنگرد؛ و در غير اين‌صورت چه بسا مصداق اين آيه شريفه باشد كه مي‌فرمايد:

«و كاين من آيه في السموات و الارض يمرون عليها و هم عنها مغرضون».[1][56]

چه بسيار است نشانه‌هاي الهي در آسمان‌ها و زمين كه ساده از كنار آنها مي‌گذرند و از آن روي مي‌گردانند.

با اين توضيح، در اينجا واژه «صبار» در مصاديق قبلي (صبر در بلا يا در عبادت و معصيت) به كار نرفته است، بلكه صبر در درك آيات الهي است. آري مردم بي‌احساس و بدون تأمل اصلا توجهي به آيات ندارند، ولي انسان‌هاي بردبار و با حوصله و اهل دقت، در اين همه پديده‌ها، نشانه‌هاي عظيمي از حكمت و تدبير الهي مي‌يابند. چنان كه از مولاي متقيان نقل است كه:

«ما رأيت شيئا الا رأيت الله قبله».[1][57]

هيچ چيزي را نديدم، مگر اين كه خدا را پيش‌تر از آن ديدم.

پس در اين آيه شريفه اندرزي براي مؤمنان نهفته است و آن اين‌كه: چون سير دريا مي‌نماييد، با پديده‌هاي جديدي از خلقت الهي مواجه مي‌شويد. از اين پديده‌ها، بي‌عبرت نگذريد. صبار و اهل حوصله باشيد تا آيات الهي را به روشني دريابيد. البته آيات الهي در خشكي نيز، در مقابل چشمان شما قرار دارد، و شما نبايد از آنها غافلانه گذر كنيد؛ به چشم تدبر بنگريد تا آيت بودن آنها را دريابيد. اينك همين مفهوم در آيه زير قابل پي‌گيري مي‌باشد.

«و ان لكم في الانعام لعبره نسقيكم مما في بطونها و لكم فيها منافع كثيره و منها تأكلون».[1][58]

و البته براي شما (انسان‌ها) در چهار پايان (درس) عبرتي است (كه شما را با ربوبيت خدا آشنا مي سازد)، از (شيري) كه در شكم آنهاست، به شما مي‌نوشانيم، و براي شما در آنها منافع زيادي است و از (گوشت) آنها تناول مي‌كنيد.

شرط دوم ملحوظ براي انسان جهت درك آيات الهي آن است كه فرد «شكور»ی باشد. به اين معنا كه تنها حوصله و تأمل در پديده‌هاي طبيعت، براي درك آيات الهي كافي نيست، بلكه عامل ديگري هم لازم است و آن اين كه پژوهشگر بايد در خط شكر و بندگي خدا باشد. در غير اين‌صورت، چه بسا كه دقت و تأمل در آيات و پديده‌هاي طبيعت، موجب پافشاري در كفر و دوري بيشتر او از خداي رحمان شود. اين همان مشكلي است كه گريبان‌گير پاره‌اي از پژوهشگران و دانشمندان علوم تجربي، در دنياي غرب شده است. بسياري از آنها در پژوهش علمي، اهل صبر و حوصله هستند، شگفتي‌هاي خلقت را مي‌يابند، ولي در مسير بندگي خدا نمي‌انديشند. از اين‌رو كه از كنار آيات گذشته، شگفتي‌هاي آفرينش را به چشم ديده، اما نتيجه‌اي عايدشان نمي‌گردد، و به گونه‌اي از آن عبور مي‌كنند كه گويا اصلا نديده‌اند «چشم باز و گوش باز و اين عمي»! در مقابل در ميان همين پژوهشگران، افراد زيادي هستند كه از مشاهده آيات تأثير پذيرفته و در برابر عظمت آفرينش خداي رحمان خضوع مي‌كنند.

 


[1][1]- اعراف / 172 

[1][2] - رجوع شود به ترجمه‌هاي: مكارم شيرازي، مهدي الهي قمشه‌اي، مهدي فولادوند، تفسير احسن الحديث، تفسير نمونه و ….. كه همگان به معناي «گواه گرفت» آورده‌اند.

[1][3] - قرشي، علي‌اكبر، قاموس قرآن؛ و الجوهري، صحاح اللغه: و المشاهده: المعاينه و شهده و شهودا ای حضره فهو شاهد؛ و مصطفوي، حسن، التحقيق في‌كلمات القرآن الكريم، ج 6، ص 145:

شهد: اصل يدل علي حضور و علم و اعلام؛ لايخرج شيء من فروعه عن الذي ذكرناه من ذلك الشهاده….. يجمع‌الاصول الذي ذكرناها من الحضور و العلم و الاعلام، و المشهد: محضر‌الناس و من الباب الشهود جمع‌الشاهد و هو الماء الذي يخرج علي رأس الصبي اذا ولد؛ و الشهيد القثيل في سبيل‌الله قال قوم: لان الملائكه الرحمه تشهده؛ «شهد الله انه لا اله الا هو» قال اهل العلم معناه: اعلم الله، بين الله؛ شهد فلان عندالقاضي اذا بين و اعلم لمن الحق و علي من هو

[1][4] - بقره / 185

[1][5] - زخرف / 19

[1][6] - بروج / 7

[1][7] - نور / 2

[1][8] - اسراء / 78

[1][9] - ر. ك: مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 3، ص 434. 

[1][10] - بحار‌الانوار ج 2، ص 32 و ج 57، ص 324 و ج 58، ص 90 و ج 58، ص 99 و ج 66، ص 292؛ شرح نهج‌البلاغه، ج 20، ص 292؛ الصراط الامستقيم ج 1، ص 156؛ عوالي اللالي، ج 4، ص 102؛ متشابه القرآن، ج 1، ص 44؛ مصباح الشريعه، ص 13.

[1][11] - البته معمولا، معرفت نفس را به صورت آيت معنا مي‌كنند. يعني اين كه انسان چون پيچيدگي‌ها و شگفتي‌هاي وجود خويش را بشناسد، به ربوبيت خداي رحمان پي خواهد برد ولي در اين نوع معرفت- به عنوان آيت- تفاوتي بين معرفت نفس و معرفت ساير اشياء نخواهد بود. يعني در معرفت به صورت آيت، انسان هر موجودي را بشناسد خدا را مي‌شناسد. ولي به نظر مي‌رسد منظور از معرفت نفس كه موجب «معرفت رب » مي‌گردد، و بلكه ملازم با آن است، همان معرفت به فقر ذاتي خويش مي‌باشد.

[1][12] - بحارالانوار، ج 5، ص 237؛ تفسيرالقمي، ج 1، ص 248؛البرهان في تفسير القرآن، ج2، ص 48.

[1][13] - نهج‌البلاغه، خطبه 1؛ بحارالانوار، ج 11، ص 60؛ شرح نهج‌البلاغه، ج 1، ص 113.

[1][14] - مانند اين كه در آيه 38 سوره انعام مي‌فرمايد: «و ما من داره في الارض و لا طائر بطير بجناحيه الا امم امثالكم». هيچ جنبنده‌اي در زمين، و هيچ پرنده‌اي كه با دو بال خود پرواز مي‌كند نيست، مگر اين كه امت‌هايي همانند شما هستند.

[1][15] - مانند تطير كافران در قبال مقدراتي از قبيل حوادث طبيعي: «قالو انا تطيرنا بكم» (يس / 18)

[1][16] - زمر / 6

[1][17] - بحار الانوار، ج 11، ص 336؛ تفسير العياشي، ج 2، ص 147؛ قصص الانبياء، ص 79.

[1][18] - مكارم الاخلاق، ص 42.

[1][19] - يس / 36

[1][20] - حديد / 26، پيرامون نزول حديد نيز در ذيل همين آيه حديثي در تفسير برهان آمده است.

[1][21] - مكارم شيرازي، ناصر، ترجمه قرآن كريم

[1][22] - الهي قمشه‌اي، مهدي، ترجمه قرآن كريم

[1][23] - فولادوند، محمد مهدي، ترجمه قرآن كريم

[1][24] - بهبودي، محمد باقر، معاني القرآن، ص 466

[1][25] - منافقون / 9

[1][26] - رجوع شود به ترجمه‌هاي مهدي‌الهي قمشه‌اي، محمد مهدي فولادوند، ناصر مكارم شيرازي؛ و نيز در برخي لغت‌نامه‌ها

[1][27] - اقبال الاعمال، ص 709؛ البلدالامين، ص 191؛ المصباح للكفعمي، ص 559؛ مصباح المتهجد، ص 849.

[1][28] - آل عمران / 26

[1][29] - تكوير / 1

[1][30] - ر. ك: لسان العرب؛ المنجد، ذيل واژه «كور»

[1][31] - مجمع‌البحرين، ذيل واژه «كور»

[1][32] - مانند ترجمه آقاي مهدي الهي قمشه‌اي

[1][33] -مانند ترجمه سيد كاظم معزي

[1][34] - طريحي، فخرالدين، مجمع‌البحرين، ج 3، ص 477

[1][35] - جوهري، اصحاح، ماده «نجم»، : و النجم من النبات: ما لم يكن علي ساق … و النجم الكوكب

[1][36] - جوهري، اصحاح، ماده «خير» : الخير ضد الشر… و قوله تعالي ان ترك خيرا اي مالا

[1][37] - عاديات / 6-8

[1][38] - بقره / 180

[1][39] - طريحي، مجمع‌البحرين، ماده خير، 120

[1][40] - اسراء / 11

[1][41] - ر. ك: مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 3، ص 401

[1][42] - مكارم شيرازي، ناصر، ترجمه قرآن كريم، ذيل آيه فوق.

[1][43] - فولادوند، محمد مهدي، ترجمه قرآن كريم، ذيل آيه فوق.

[1][44] - چنان‌كه در ترجمه فوق آمده است و در لغت نيز آمده است: دعا به: او را طلبيد (المنجد)

[1][45] - يونس / 11

[1][46] - جوهري، الصحاح، ماده شهر

[1][47] - توبه / 36

[1][48] - بحار الانوار، ج 24، ص 240؛ الغيبه للطوسي، ص 149؛ البرهان في تفسير القرآن، ج 2، ص 123.

[1][49] - مريم / 65

[1][50] - طه / 132

[1][51] - احقاف / 35

[1][52] - انفال / 65

[1][53] - يوسف / 90

[1][54] - بقره / 155 –157

[1][55] - لقمان / 31

[1][56] - يوسف / 105

[1][57] - شيخ بهائي، مفتاح الفلاح، ص 368.

[1][58] - مؤمنون / 21 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد