صفحه اولظاهر و باطن قرآن کریممبحث اول: ظاهر قرآن کریم- قسمت هشتم

مبحث اول: ظاهر قرآن کریم- قسمت هشتم

مبحث اول: ظاهر قرآن کریم- قسمت هشتم 

آغاز فصل

در فصول پيشين، قابل فهم بودن ظاهر قرآن كريم و حجيت آن، مورد بحث قرار گرفت. در اينجا اين مسأله از ديدگاهي ديگر مورد بررسي است و آن اين‌كه: اولاً فهم ظاهر قرآن دارای مراتب است؛ و ثانياً رسيدن به مراتب بالاتر از فهم و درك قرآن، داراي معيار و شرايط خاص خود مي‌باشد.

درباره نكته اول، اين مطلب بسيار قابل تأمل و توجه است كه، مراتب فهم قرآن كريم با مراتب فهم ساير متون، مانند: متون ادبي و يا فلسفي و امثال آنها متفاوت است. توجه به اين تفاوت از اين جهت حائز اهميت است كه ممكن است گفته شود: اين مسأله اختصاص به قرآن كريم ندارد، بلكه پژوهشگر هر نوشتار ديگري را مورد دقت قرار دهد، با مرور و دقت در آن، بهتر و عميق‌تر به رموز آن پي مي‌برد و به درك روشن‌تر مطلب دست مي‌يابد؛ پس اين امر اختصاصي به قرآن كريم ندارد.

ولي واقعيت مطلب غير از اين است. زيرا يك تفاوت اساسي بين قرآن كريم و نوشتارهاي بشري، هر چند در مراتب پيچيده علمي وجود دارد و آن اين كه: نوشتارهاي انساني را پاياني است كه خواننده بدان دست خواهد يافت. اين پايان در برخي متون كه ساده و ابتدايي هستند بسيار آسان و سريع در دسترس قرار مي‌گيرد به گونه‌اي كه پايان با آغاز فاصله چنداني ندارد؛ ولي در برخي متون كه با دقتي ويژه تنظيم شده و بار علمي آن فزون‌تر است، كمي ديرتر حاصل مي‌شود، ولي بالاخره قابل حصول است. اين امر در كليه دست‌آوردهاي بشري، از قبيل رايانه و بانك‌هاي اطلاعاتي مربوط به آن صادق است. اما قرآن كريم چنين نيست و فهم ظاهر قرآن پاياني ندارد. اين اعترافي است كه از زبان عام و خاص، فراوان شنيده مي‌شود كه، هر چه بيشتر در قرآن غور و تأمل نماييم، با آن كه حقايق بسياري را مي‌بينيم، اما عجز و ناتواني خود را بيشتر درك مي‌كنيم و پرسش‌هاي فراوان‌تري را فرا روي خود مي‌يابيم؛ چنان كه گويي خود را در برابر اقيانوس عظيم و ژرفي مشاهده مي‌كنيم كه حلاوت و گوارايي آن، قابل وصف نيست و ما تنها جرعه‌اي از آن را نوشيده‌ايم و هر چند تلاش كنيم باز هم جرعه‌اي ديگر و نهايتاً چند جرعه‌اي در محدوده گنجايش و تشنه كامي خويش، بنوشيم و نيرو و نشاط برگيريم، اما هيهات كه، دريا را بتوان نوشيد و تمامي آن را در خويشتن جا داد. تلاشگر در فهم قرآن كريم همچون غواصي است كه در دل دريايي بي‌پايان پيش مي‌رود و با نشاط و شيفته دل در آب غوطه مي‌خورد و از مشاهده شگفتي‌ها و آيات[1][1] پياپي و تازه آن به وجد مي‌آيد و مي‌پندارد كه تا كجاي دريا راه پوييده است، اما هنگامي كه از آب سر برآرد و پيرامون خود را بنگرد و نظري به گستره بي‌كران دريا افكند، خود را مي‌بيند كه هنوز در ساحل دريا، آن هم در ابتداي آن است، و دريا همچنان وصف‌ناشدني، بر جاي خود باقي است. در اين حالت تنها سر خضوع در پيشگاه قرآن فرو آورده و حالت تسليم در برابر پروردگار آن به خود مي‌گيرد؛ و اگر يادآور رهنمود رسول اكرم(ص) گردد، به جستجوي كشتي‌اي بر مي‌آيد كه بتواند با قرارگرفتن در آن، گشت و گذاري بيشتر، در اين درياي پهناور داشته باشد، و از خطرات در امان بماند. اين كشتي اهل بيت مطهر رسول‌الله مي‌باشد.[1][2] كه آن حضرت تمسك به آنان را در كنار قرآن توصيه فرموده است.[1][3]

مثال فوق درباره قرآن و پژوهش در آن، گوياي حقيقتي است به دور از گزافه‌گويي، و به راستي قرآن كريم همچون دريايي است بي‌پايان. البته در اينجا سخن از ظاهر قرآن است كه براي افراد بشر امكان غور در آن مطرح است، نه باطن آن كه احياناً بايد از صاحبان علوم غيبي قرآن دريافت نمود. مي‌گويند: قرآن كريم سهل ممتنع است، به گونه‌اي كه با نگاه و برخورد اول فهميده مي‌شود، اما همين كه پژوهشگر گام‌هايي به جلو بردارد، با خود مي‌انديشد كه: من كجا و فهم قرآن كجا؟ هر چند كه او درس‌هاي بسياري را مي‌تواند بياموزد كه آن چه هنوز بدان دست نيافته، بس فراتر و گسترده‌تر است.

 

نمونه‌هايی از مراتب فهم در قرآن

در اينجا مواردي را با ارائه نكات لازم جهت دستيابي به مراحل بالاتر درك قرآن متذكر مي‌شويم و نمونه‌هاي ديگري را در خلال آن عرضه خواهيم داشت:

1-سوره كوثر: در آية آغازين اين سورة مباركه ابهامي وجود دارد كه با تدبر و تأمل در ديگر آيات سوره خصوصاً آيه آخر مرتفع مي‌شود. اين بحث را مرحوم استاد مظفر در كتاب «اصول فقه» بيان داشته[1][4] و ما تفصيل آن را ان‌شاء‌الله در مبحث مربوط به باطن قرآن كريم، خواهيم آورد.

2-مرحوم علامه طباطبايي در اين زمينه مثالي درباره شرك آورده‌اند كه ماحصل آن با اندكي تصرف چنين است (هر چند ايشان اين مثال را در باب ظاهر و باطن آورده‌اند، ولي به نظر مي‌رسد صحيح‌تر آن است كه اين مثال و مثال‌هايي از اين قبيل از مراتب فهم ظاهر حكايت داشته باشند).

درباره دوري از شرك در قرآن كريم مراحل زير به چشم مي‌خورد.

 

الف: اجتناب از پرستش بت‌ها در آيه‌هاي ذيل:

-«و اعبدواالله و لا تشركوا به شيئاً…»[1][5]

خداي را بپرستيد و هيچ چيز را شريك او قرار ندهيد؛

-«فاجتنبوا الرجس من الاوثان»[1][6]

دوري گزينيد از پليدي‌ها كه بت‌ها باشند.

 

ب: اجتناب از هر نوع محور قرار دادن غير خدا؛ مانند اين كه كسي وسوسه‌ها و القائات فكري شيطان را محور تصميم‌هاي خويش قرار دهد.

«الم اعهد اليكم يا بني آدم ان تعبدوا الشيطان»[1][7]

اي فرزندان آدم، آيا عهد ما با شما اين نبود كه شيطان را نپرستيد؟

روشن است كه پرستش شيطان، همان پيروي بي چون و چرا از القائات و وسوسه‌هاي اوست.

ج: اجتناب از محور قرار دادن نفس. چنان‌كه در آيه زير مشاهده مي‌شود.

 

«افرايت من اتخذ الله هواه…».[1][8]

آيا ديدي آن كسي را كه هواي نفس خود را خداي خويش قرار داده است.

با توجه به آيات فوق و آيات بسيار ديگري در قرآن كريم، نفي شرك از پرستش‌ بت‌ها (شرك جلي) شروع مي‌وشد و سپس در قالب نفي شرك حفي در مراحل مختلف مطرح مي‌گردد، تا آنجا كه حتي غفلت از خداي سبحان هم مورد نهي واقع مي‌شود. گويي قطع ارتباط قلب از خداوند، به خاطر سرگرمي به اموري ديگر مرحله‌اي از شرك خفي تلقي مي‌گردد.[1][9]

حال با توجه به اين مراحل شرك مي‌توان معناي روشني از اين آيه شريفه به دست آورد:

«و ما يؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون».[1][10]

و بيشتر مردم به خداي ايمان نمي‌آورند مگر اين كه با وجود ايمان، در كار خدا و پرستش او شريك مي‌گيرند.

با توجه به مراتب مطرح شده براي شرك، كه تا پيروي از هواهاي نفساني و وساوس شيطاني و حتي غفلت‌ از خدا را فرا مي‌گيرد، طبيعي است كه بيشتر مؤمنان به خدا، به درجات متفاوت، در اموري به غير او وابستگي داشته باشند و از همين‌جا مقام و جايگاه مقربان درگاه الهي روشن مي‌شود، و علت اين قرب و نزديكي آنها به خداي رحمان معلوم مي‌گردد. زيرا با وصفي كه قرآن كريم از آنها ارائه داده است، در وجود آنان، در انديشه‌شان، در وابستگي‌هاي قلبي، در اهداف و در عملكردهاي آنان هيچ شركي راه ندارد. يعني غير خدا به هيچ عنوان در عرصه زندگي آنان وارد نمي‌شود (مگر از دريچه توحيد و براي خدا و به تبع محبت خدا). قرآن كريم در وصف پيشتازان به سوي خيرات، كه همن مقربان بارگاه قدس الهي هستند،[1][11] مي‌فرمايد:

«ان الذين هم من خشيه ربهم مشفقون، و الذين هم بآيات ربهم يؤمنون، و الذين هم بربهم لايشركون، و الذين يؤتون ما آتوا و قلوبهم وجله انهم الي ربهم راجعون، اولئك يسارعون في الخيرات و هم لها سابقون».[1][12]

بی شك كساني كه از خشيت پروردگارشان در هراسند، و آن كساني كه به آيات پروردگارشان ايمان مي‌آورند، و كساني كه به پروردگارشان شرك نمي‌ورزند، و كساني كه هر چه در راه خدا انجام دهند باز هم هراسناكند كه بايد به حضور پروردگارشان بازگردند (و از اطاعت خود شرمسار نباشد)؛ اينان هستند كه در كارهاي خير شتاب مي‌كنند و از ديگران سبقت مي‌گيرند.

در آيات فوق، چهار ويژگي پيشتازان و مقربان بارگاه قدس الهي مطرح شده است، كه به نظر مي‌رسد برترين اين چهار، همانا تطهير وجود آنان از شرك نسبت به پروردگار متعال باشد.

با توجه به مجموعه مباحث فوق عظمت‌گستر، اخلاص نسبت به خداي سبحان مشخص مي‌گردد و بي‌پايان بودن راه سلوك مخلصين، از مباحث قرآني به خوبي به اثبات مي‌رسد. البته اين مسأله خود سرفصل پژوهش جديدي در قرآن كريم است.

مثال‌هاي فوق نشانگر اين است كه تدبر و تأمل در آيات و مباحث قرآن كريم، به ويژه اگر با رهنمود روايات اهل بيت(ع) همراه باشد، موجب دست يافتن اهل ايمان به مراحل جديدي از درك حقايق قرآني خواهد شد.

در راستاي تدبر در قرآن كريم نكات و راهكارهاي فراواني بايد مورد توجه قرار بگيرد تا بهره‌وري از اين نور الهي را هر چه بيشتر ممكن سازد.

اين نكات شامل مباحث ادبي، دقت در لغت، توجه به اعتقادات و احكام قطعي و فقهي، نكات تاريخي صدر اسلام، سيره و سنت معصومين(ع) و… مي‌باشد. اما هدف ما در اينجا پرداختن به همه آنها نيست، بلكه مقصود اين نوشتار تنها بيان پاره‌اي نكات در چند مرحله زير مي‌باشد:

-نكاتي درباره واژه‌هاي قرآن كريم

-نكاتي درباره اصطلاحات قرآني

-نكاتي درباره عبارات قرآني

-نكاتي درباره كيفيت بيان و تنظيم مطالب در قرآن

-نكاتي درباره سوره‌هاي قرآن كريم

كه در بخش آينده به بررسي نكات فوق مي‌پردازيم.

 

 

بخش 1

نكاتی درباره واژه‌های قرآن كريم

قرآن كريم، به لسان عربي مبين نازل شده است. از اين‌رو، واژه‌هاي به كار رفته در آن واژه‌هاي كاربردي در زبان عرب است، و كاملاً حساب شده و قانون‌مند مي‌باشد. بنابراين درباره واژه‌هاي قرآن نكات زير بايد مورد توجه قرار گيرد.

 

1)استعمال لفظ، بر طبق زبان عربی فصيح

سخن ما بر اين است كه هر واژه‌اي دقيقاً معناي لغوي و ريشه‌اي خود را دارد. و قرآن كريم از طرز استعمال لغت در عرب عدول نمي‌كند. البته مي‌دانيم كه استفاده از يك واژه و مشتقات آن در زبان عرب-و به طور كلي در هر زباني-بر سه گونه است:

 

اول: استعمال در معناي اصلي و ريشه‌اي؛ مانند استعمال لفظ «شهود» در ديدن و نظاره نمودن.

 

دوم: استعمال در معاني كاربردي (متداول)، كه به خاطر تناسب معنا، در مصداقي از آن معنا به كار مي‌رود. مانند: استعمال لفظ «شاهد» درباره كسي كه ماجرايي را ديده است و سپس آن را گزارش مي‌كند و در نتيجه «شاهد» به معناي «گواه» به كار مي‌رود.[1][13]

اين استعمال كاربردي، نوعاً به صورت تعيني مي‌باشد. مانند مثال فوق و نيز مثل لفظ «صلوه» كه براي مصداق معيني از دعا و نيايش، يعني نماز، استعمال مي‌شود و به صورت حقيقت شرعيه در آمده؛[1][14] و يا لفظ «حج» كه براي قصد نمودن خانه خدا و انجام مناسك ويژه آن به كار رفته است.

 

سوم: استعمال به صورت مجازي، و يا در شكل ساير آرايه‌هاي ادبي؛ مانند: استعمال واژه «اسد» براي مرد شجاع؛ و يا واژه «اعمي» براي فرد گمراه و كور باطن؛ و يا به كار بردن واژه «ميت»[1][15] براي كسي كه از حيات قلب تهي است و از ايمان بهره‌اي ندارد.

حال با توجه به توضيح فوق بدين نتيجه مي‌رسيم كه استعمال واژه‌هاي قرآن كريم كه بر طبق لسان عربي مبين است، از شيوه استعمال عرب-كه شامل تمام موارد فوق مي‌شود-خارج نخواهد بود. البته در مسأله باطن تصور معناي ديگري نيز ممكن است، كه ان‌شاء‌الله در فصل مربوط بدان مورد بحث قرار خواهد گرفت. ولي ظاهر قرآن كه براي همگان حجت است، مي‌بايد طبق لسان عربي مبين بر اساس استعمال حقيقي، مجازي و يا كاربردي معنا گردد.

 

2)اصالت معنا در ريشه و قالب

معاني كاربردي بسياري از واژه‌ها در طول زمان تحول مي‌پذيرد، خاصه آنكه در مواردي لفظ در يك معناي كاربردي، كثرت استعمال پيدا مي‌كند، به گونه‌اي كه گاه معناي ريشه‌اي آن تحت‌الشعاع واقع مي‌شود و در نگاه اول مورد توجه قرار نمي‌گيرد. بدين لحاظ، هميشه بايد معناي ريشه‌اي و قالب به كار گرفته شده (از نظر صيغه صرفي آن) مورد توجه پژوهشگر قرار بگيرد، تا با توجه به قرائن موجود، معناي كاربردي زمان نزول قرآن را بيابد و به اشتباه نرود و استعمال واژه موردنظر را طبق زبان عربي فصيح، و بدون تقيد به لهجه‌اي خاص به دست آورد.

 

3)بازگشت به ريشه لغت (در موارد شبهه)

در مواردي بازگشت به معناي ريشه‌اي، روشنگر معناي صحيح عبارت قرآني است، و آن هنگامي است كه، استعمال واژه‌اي در معناي كاربردي در يكي از مصاديق ريشه، به قدري زياد شده باشد كه معناي ريشه‌اي را به طور كامل تحت‌الشعاع خود قرار داده باشد، به حدي كه به فراموشي سپرده شده باشد. در چنين مواردي، اگر در عبارتي معناي اوليه لفظ، مورد نظر گوينده باشد، فهم عبارت دچار مشكل خواهد شد و چه بسا كه اشتباه و يا انحرافي در فهم آن پديدار گردد، همانطور كه گاه چنين نيز شده است.

در اين گونه موارد است كه صرف توجه به معناي ريشه‌اي واژه، مشكل را مرتفع مي‌سازد.

اين نكته يكي از عوامل درك بهتر و صحيح‌تر آيات قرآن كريم است. نمونه‌هاي ذيل روشنگر بحث خواهد بود.

 

الف- واژه «ضلالت»

وازه «ضلالت» از ريشه «ضلل» در اصل و ريشه لغت به معناي گم شدن است،[1][16]‌حال اين گم شدن در هر مصداقي از آن باشد، صدق مي‌كند. مانند گم شدن از مسير در راه سفر يا منزل، و يا سردرگم شدن در امري. همه اين مصاديق در لغت و حتي در قرآن كريم نيز به كار رفته است.

نكته مورد بحث اين است كه مفهوم «ضلالت» در يك مصداق خود استعمال اغلب يافته است و آن ضلالت از مسير حق و حقيقت و گمراه شدن در وادي بي ايماني است و بدين سبب تداعي ذهني كه از شنيدن اين واژه و مشتقات آن حاصل مي‌شود، به همين معنا است. يعني هر كجا واژه «ضلالت» به كار مي‌رود، ولو درباره يك پيامبر عظيم‌الشأن، تصور گمراهي از حق در ذهن پديدار شده و سؤال يا اشكال ايجاد مي‌شود. در حالي كه چنين نيست و ضلالت، در همه موارد مصداق گمراهي از حقيقت نيست، و گاه به معناي گم گشتگي در راه و يا گمگشتگي در امور زندگي است.

حال براي دقت در اين امر، به استعمال اين واژه در مصاديق مختلف در قرآن كريم نظري بيفكنيم. واژه «ضلالت» و مشتقات آن يكصد و نود بار در قرآن كريم به كار رفته است. نزديك يكصد و هفتاد مرتبه آن در مورد ضلالت از مسير حق و ايمان است؛ و حدود پانزده مورد آن قطعاً به معناي فوق نيست،‌بلكه در مصاديق ديگري جلوه‌گر است؛ مانند: محو شدن از خاطر، گم شدن و بي اثر شدن، ناپديد شدن، سردرگم ماندن، فراموش كردن مطلب، گم كردن راه، گيج و گم شدن در طرح و نقشه. البته تمام معاني فوق مصاديق يك معنا هستند و آن گم شدن است، نه اين كه واژه «ضلالت» معاني مختلفي داشته باشد، بلكه يك معنا است، در مصاديق متعدد كه تسامحاً معاني متعدد تلقي مي‌شود.

به عنوان نمونه به مصاديق زير توجه فرماييد.

1-ضلالت به معناي ناپديد شدن و محو شدن.

«وقالوا ا اذا ضللنا في‌الارض ا انا لفي خلق جديد».[1][17]

مي‌گويند: هنگامي كه (بميريم و در دل خاك) در زمين گم شويم، آيا ما در آفرينشي نو به سر خواهيم برد؟

روشن است كه منظور از «ضللنا» كه قرآن كريم از زبان منكران معاد نقل مي‌كند اين نيست كه آنها بخواهند بگويند ما از مسير حق منحرف مي‌شويم،‌بلكه مرادشان اين است كه: بدن مي‌پوسد و متلاشي مي‌شود و هيچ اثري از ما در دل خاك باقي نخواهد ماند. و همين معنا را مرحوم طريحي در «مجمع‌البحرين» متذكر شده و مي‌نويسد:

قوله: «اذا ضللنا في‌الارض» اي اخفينا.[1][18]

2-ضلالت به معناي فراموش كردن و گم كردن مطلب از ذهن در آيه زير:

«…و استشهدوا شهيدين من رجالكم فان لم يكونا رجلين فرجل و امراتان ممن ترضون من الشهداء ان تضل احديهما فتذكر احديهما الاخري».[1][19]

…شما بايد دو تن از مردان مؤمن را، به عنوان شاهد دعوت كنيد، و اگر دو (شاهد) مرد نباشد، يك (شاهد) مرد با دو تن (شاهد) زن، از كساني كه مورد رضايت و اطمينان شما هستند (انتخاب كنيد. و اين دو زن بايد با هم شاهد قرار گيرند) تا اگر يكي از آن دو دچار فراموشي شود و (متن شهادت را در ذهن خود گم كند)، آن ديگر به او يادآوري كند.

در آيه فوق «ضلالت» به معني فراموش كردن در برابر «تذكر» به معني يادآوري قرار گرفته است. در «مجمع‌البحرين» آمده است:

قوله: «ان تضل احديهما» اي تغفل و تسهوا[1][20]:

اين كه يكي از آن دو گم شود، به معناي آن است كه غافل گردد و سهو كند.

3-ضلالت به معناي بي‌اثر شدن و باطل گشتن چنانكه در آيه زير آمده است:

«و لقد جئتمونا فرادي كما خلقناكم اول مره و تركتم ما خولناكم وراء ظهوركم و مانري معكم شفعاء‌كم الذين زعمتم انهم فيكم شركاء لقد تقطع بينكم و ضل عنكم ما كنتم تزعمون».[1][21]

(در روز قيامت به مشركين گفته مي‌شود) شما امروز هر كدامتان تك و تنها به حضور ما آمده‌ايد، همان‌گونه كه روز اول شما را آفريديم؛ و آن‌ چه را به شما بخشيده بوديم، پشت سر گذارديد؛ و آن شفيعاني را كه در كارتان شريك (خدا) مي‌پنداشتيد، با شما نمي‌بينيم. پيوندهاي شما بريده شده است، و بافته‌ها و تصورات شما، از شما دور و گم شده است.

در «مجمع‌البحرين» چنين آمده است:

قوله: «و ضل عنكم ما كنتم تزعمون» اي ضاع و بطل.[1][22]

اين كه فرموده است آن‌چه را مي‌پنداشتيد از شما گم شد به معناي آن است كه ضايع شد و باطل گشت.

4-ضلالت به معناي سردرگمي (در قيامت) چنانكه در آيه زير آمده است:

«و من كان في هذه اعمي فهو في الاخره و اضل سبيلاً».[1][23]

و آن كس كه در اين جهان (از ديدن حق) كور باشد، در آخرت نيز كور خواهد بود و گمراه‌تر. روشن است كه گمراهي در آخرت به معناي گمراهي از حق و عدم ايمان نيست، زيرا در آن صحنه، حقيقت بر همگان روشن است و كفر معنايي ندارد؛ ولي ايمان سودي نخواهد بخشيد.

چنان‌كه قرآن كريم مي‌فرمايد:

«يوم ياتي بغض آيات ربك لاينفع نفساً ايمانها لم تكن امنت من قبل او كسبت في ايمانها خيراً».[1][24]

در آن روز كه پاره‌اي از آيات پروردگارت تحقق يابد، ايمان كساني كه تا آن روز ايمان نياورده‌اند، و يا در مسير ايمانشان كسب خيري نكرده‌اند، سودي نخواهد بخشيد.

از اين رو ضلالت در صحنه قيامت به معناي بي ايماني نيست، بلكه كسي كه در آن صحنه و انفسا كور باشد، پيداست كه بسيار سردرگم خواهد بود و راه به جايي نخواهد برد، و حتي نسبت به مجرمان ديگري كه از چشم برخوردار باشند، «اضل سبيلاً» خواهد بود.

اين توضيح و ارائه نمونه‌هاي فوق، بدين خاطر بود كه برخي آيات مورد سؤال،‌روشن شود، مانند برخي آياتي كه در باب عصمت مورد بحث قرار گرفته است. براي تكميل بحث به بررسي برخي از اين آيات مي‌پردازيم.

 

واژه ضال در گفتگوی موسی(ع) و فرعون

بحث در گفتگوي مذكور از اين جهت است كه حضرت موسي (ع) در مناظره با فرعون خود را از «ضالين» معرفي مي‌كند:

«قال فعلتها اذا و انا من الضالين».[1][25]

در بيان اشكال مي‌گويند: وقتي خود پيامبري، ضلالت را به خود نسبت مي‌دهد،‌ديگر سخن از عصمت گفتن، جايي ندارد، حداقل عصمت قبل از نبوت منتفي مي‌شود، به ويژه ضلالتي كه منجر به قتل شده باشد.

برخي پاسخ‌ها كه براي اين اشكال مطرح شده، نارسا و گاه همراه با تكلف به نظر مي‌رسد. اينك با توجه به نكته‌اي كه درباره معناي ريشه‌اي واژه‌ها مطرح شد، پاسخ روشني به دست مي‌آيد:

ابتدا بنگريد به نظراتي كه در اين‌باره مطرح شده است:

-منظور از ضلالت جهل است، يعني من از جاهلان بودم.

-منظور از ضلالت نسيان است، يعني من از فراموشكاران بودم.

-منظور از ضلالت عدم تعهد است، يعني من اشتباه و خطا كردم.

-منظور از ضلالت رد دست نداشتن حكم نبوت بود، يعني من نسبت به حكم خدا بي‌خبر بودم.[1][26]

نظرات فوق هيچ‌كدام، با قرائن و سياق آيه تطبيق روشني ندارد، زيرا قبل از اين ماجرا خداي سبحان به حضرت موسي حكم و علم داده است، چنان‌كه فرموده:

«و لما بلغ اشده و استوي اتيناه حكماً و علماً و كذلك نجزي المحسنين، و دخل المدينه علي حين غفله من اهلها فوجد فيها رجلين يقتتلان…»[1][27]

و چون موسي به رشد و كمال خويش رسيد، ما فرماني و علمي به او داديم،‌و اين‌گونه نيكوكاران را جزا مي‌دهيم. او بي آن كه اهل شهر متوجه باشند وارد شهر شد؛ ناگهان دو مرد را با هم در حال زد و خورد يافت.

پس با دارا بودن علم و حكمتي الهي چگونه ممكن است كه حضرت موسي كاري جاهلانه انجام دهد؟ ضمناً كار حضرت موسي از روي خطا و نسيان هم نبوده،‌بلكه از روي عمد به كمك فرد بني‌اسرائيلي شتافت و شمتي بر مرد فرعوني زد.

و اما اين كه بگوييم نسبت به حكم نبوت و شريعت در ضلالت بود آن هم صحيح نيست، زيرا حضرت موسی قبل از نبوت هم بر آيين حضرت ابراهيم بوده است، پس نمي‌توانسته از اين جهت در ضلالت باشد، افزون بر اين كه ايشان خود نيز از ناحيه خداوند به حكم و علم مفتخر شده بود.

همجنان‌كه متذكر شديم، در معناي واژه «ضال» در اينجا، بايد به اصل معناي لغوي توجه نماييم، و مصداق آن را از قرائن آيات بيابيم.

گفتيم كه در لغت، «ضال» به معناي گم شده است؛ و تنها يكي از مصاديق آن گمراه از مسير حق است (هر چند در اين مصداق استعمال اغلب دارد).

با توجه به اين معنا در گفتگوي فرعون و حضرت موسي (ع) دقت نماييم.

فرعون مي‌پرسد:

«الم نربك فينا وليداً و لبثت فينا من عمرك سنين؟ و فعلت فعلتك التي فعلت و انت من الكافرين».[1][28]

آيا ما تو را در كودكي در ميان خود پرورش نداديم؟ تو سال‌هايي از زندگيت را در خاندان ما به سر بردي؛ و سرانجام، آن كارت را (كه نمي‌بايست انجام دهي) انجام دادي (و يك نفر از ما را كشتي)، و تو از ناسپاسان هستي.

ملاحظه مي‌شود كه فرعون بر روي نكته‌اي خاص انگشت نهاده و گويا مي‌خواهد بگويد، تو كه امروز ادعاي رسالت الهي داري، انسان ناسپاسي هستي،‌تو نمك خوردي و نمكدان شكستي، و چنين كسي شايستگي رسالت ندارد.

عمده پاسخ حضرت موسي(ع) به فرعون بر اين مدار است كه عدم ناسپاسي خود را به اثبات رساند. از اين‌رو سخن خود را به سه قسمت تنظيم مي‌نمايد.

در قسمت اول مي‌فرمايد: «من در زماني كه اين عمل را انجام دادم از ضالين بودم»؛[1][29] يعني از گم‌گشتگان. نكته مهم سخن همين است. فرعون اتهام ناسپاسي مي‌زند، زيرا مدعي است بر موسي(ع) لطف فراواني كرده است. حضرت موسي(ع) جواب مي‌دهد: نه، من مشمول لطف تو نبودم، بلكه من «ضال» بودم. بله، موسي واقعاً در دربار فرعون حكم گم‌شده‌اي را داشت كه خانه و كاشانه خود را گم كرده بود و آغوش گرم مادر و خانواده را از دست داده و با حيراني و سردرگمي در دربار فرعون و فرعونيان كه هيچ‌گونه سنخيتي با وي نداشتند به سر مي‌برده و از اين حالت احساس گم‌گشتگي مي‌كرده است. گم‌گشته‌اي كه براي برگشتن به خانه و كاشانة خويش لحظه‌شماري مي‌كند. با توجه به اين كه علت اين گم‌گشتگي موسي(ع) ظلم و جنايت خود فرعون بوده است، حال فرعون همين ابتلا و مصيبت حضرت موسي را به عنوان نعمتي بزرگ بدو خاطرنشان مي‌كند و از اين طريق بر او منت مي‌گذارد. به حق جواب موسي(ع) جوابي پيامبرگونه است كه مي‌فرمايد: من رهين منت تو نبودم، بلكه در دربار تو سرگشته و گم شده بودم. اي كاش به جاي آوارگي در آن دربار عريض و طويل و پر از ظلم و جنايت، مي‌توانستم از گرمي كانون خانواده خويش برخوردار شوم. پس به هيچ وجه سخن موسي(ع) به معناي ضلالت از مسير حق و يا گرفتار شدن در جهل و امثال آن نبوده است.

قسمت دوم كلام حضرت موسي اين است كه گذر عمر من در دربار فرعون عاقبت بسيار سخت و ناگواري را در پي داشت. عاقبتي كه به ترس از مرگ منجر شد. ترسي كه باعث فرار من از شهر و ديار مصر و سرگرداني در بيابان و گرسنگي و سختي بود. البته اين فرار نتيجه‌اي والا داشت؛ و آن اين بود كه پس از فاصله گرفتن از دربار تو، به حضور در نزد شعيب، پيامبر الهي نايل گشتم و يا گذراندن دوراني تربيتي، پروردگارم حكمي را به من موهبت فرمود و مرا از رسولان خويش قرار داد.

«ففررت منكم لما خفتكم فوهب لي ربي حكماً و بجعلني من المرسلين.»[1][30]

پس چون از (تصميم) شما ترسيدم فرار كردم؛ و پروردگارم به من حكمت و دانش بخشيد و مرا از پيامبران قرار داد.

گويي در سخن حضرت موسي(ع) اين نكته جلوه‌گر است كه، اگر عمل من ناسپاسي بود بايد مورد توبيخ پروردگارم واقع شوم در حالي كه چنين نشده بلكه برعكس، مورد عنايت ويژه‌اي قرار گرفته‌ام. البته قابل توجه است كه قرآن كريم، هرگز اين عمل حضرت موسي(ع) را تقبيح نكرده است و  هنگامي كه در مراسم تشرف به مقام رسالت، موسي(ع) بدينسان اظهار خوف مي‌كند كه: ممكن است قبطيان مرا بكشند، چون فردی از آنها را كشته‌ام، خداي سبحان مي‌فرمايد:

«قال كلاً فاذهبا بآياتنا انا معكم مستمعون.[1][31]

«چنين نيست (آنان نمي‌توانند تو را بكشند). شما هر دو با در دست داشتن آيات و نشانه‌هاي ما برويد؛ ما با شما هستيم و (گفتگويتان را) مي‌شنويم».

ملاحظه مي‌شود كه نه موسي(ع) در اين جايگاه اظهار ندامت و طلب استغفار مي‌كند و نه خديا سبحان عمل او را زشت مي‌انگارد. به واقع هم قتل قبطي عملي زشت نبوده، زيرا موسي(ع) در دفاع از مظلوم برآمده و ظالم در درگيري جانش را از دست داده است.

قسمت سوم سخن موسي(ع) بسيار قابل توجه و از جهاتي روشنگر بحث است.

«و تلك نعمته تمنها علي ان عبدت بني اسرائيل».[1][32]

آيا اين كه تو بني‌اسرائيل را به بردگي گرفته‌اي، نعمتي است كه از بابت آن بر من منت مي‌گذاري؟

از اين جمله حضرت موسي(ع) به خوبي روشن مي‌شود كه آن حضرت از كلام فرعون احساس منت‌گذاري نموده است. فرعون بر چه امري منت گذارد؟ بر اين كه موسي را در خاندان خود بزرگ كرد و سال‌هايي از عمر موسي(ع) در دربار او گذشت.

متقابلاً حضرت موسي اين منت‌گذاري را رد مي‌كند و در نتيجه اتهام ناسپاسي را نمي‌پذيرد. گويا حضرت موسي مي‌گويد: چه امري باعث شد كه من به دربار تو وارد شدم؟ آيا جز به خاطر بلايي بود كه بر سر خاندان من و بني اسرائيل وارد ساختي؟ تو بني‌اسرائيل را به بردگي گرفتي، و بعد هم فرمان قتل پسران آنها را صادر كردي. كار به جايي رسيد كه مادر من، از ترس جان من به فرمان الهي- مرا به رودخانه نيل انداخت. تا اين كه دست تقدير پروردگار مرا به دربار تو كشانيد. در اين صورت باز هم تو فكر مي‌كني تو بر من نعمت بخشيدي و احسان كردي؟! در حالي كه اگر تو چنان ستم‌هاي بزرگي را بر بني‌اسرائيل و بر خاندان من روا نمي‌داشتي من با دربار تو كاري نداشتم.

پس دو نكته در كلام حضرت موسي(ع) جالب توجه است. اول اين‌كه اظهار مي‌كند كه من در دربار تو احساس گم‌گشتگي و سردرگمي داشتم و از خانه و كاشانه‌ام ضال و گمشده بودم؛ و اين براي من نعمت تلقي نمي‌شود؛ دوم اين كه:همين گذران ناخوشايند عمر من در دربار تو به خاطر نقشه‌هاي شوم تو درباره خاندان من بوده است. پس چه جاي منت نهادن بر من است؟

 

واژه «ضال» در سوره ضحی

سوره ضحي، درباره وجود مطهر رسول اكرم(ص) نازل شده است و در آن به ايشان خطاب شده است كه:

«الم يجدك يتيما فاوي، و وجدك ضالافهدي، و وجدك عائلاً فاغني»[1][33]

مگر نه اين است كه خدا تو را يتيم يافت و پناه داد و تو را گم شده يافت و هدايت كرد، و تو را فقير يافت و بي‌نياز نمود؟

نكته مورد بحث در اين آيه واژه «ضال» مي‌باشد كه درباره رسول اكرم(ص) به كار رفته است. با توجه به نكته‌اي كه درباره معناي ريشه‌اي اين واژه مطرح شد، هيچ اشكالي درباره عصمت وجود مقدس رسول اكرم(ص) پديد نخواهد آمد. زيرا اشكال در مورد عصمت، از آيه فوق در صورتي استنباط مي‌شود كه ضلالت از حق و ايمان مطرح باشد؛ در حالي كه منظور آيه شريفه مي‌تواند گم شدن آن حضرت در كودكي، در مسير راه، و يا گم شدن از حضور خانواده خويش باشد؛ و يا به معناي متحير بودنش در امر معاش باشد، كه خداي سبحان او را به راهي كه معيشت او تأمين شود هدايت فرموده است. در اين‌باره نكات زير قابل توجه است.

-سه آيه پياپي درباره يادآوري نعمت‌هاي الهي به آن حضرت آمده است كه آيات اول و آخر آنها درباره امور معيشت و زندگي دنياست و ارتباطي با مسأله ايمان و امور معنوي ندارد. اين قرينه‌اي است بر اين كه آيه وسط آن دو نيز بايد درباره امور زندگي باشد نه امور معنوي و ايماني. قرآن مي‌فرمايد:

آيا تو را يتيم نيافت و پناه داد؟! و تو را گم شده يافت و هدايت كرد، و تو را فقير يافت و بي‌نياز نمود؟

تناسب «ضال» با يتيم بودن و فقير بودن، به همان معناي گم شدن و يا تحير در امور زندگي است؛ نه گمراه از درك حقيقت.

در تفسير «مجمع‌البيان»، هفت معنا درباره آيه مورد بحث- و وجدك ضالاً فهدي-آورده شده كه عمده آنها دقيقاً توضيحي است از چگونگي گم شدن رسول اكرم (ص) در سنين كودكي و امثال آن، و در يك مورد هم به معناي تحير در امر معيشت اشاره شده است؛[1][34] و البته چيزي غير از اين گونه معاني نمي‌تواند باشد.

 

ب-واژه «هدايت»

واژه «هدايت» معنايي كاملاً مقابل «ضلالت» دارد. از ‌اين‌رو، همچنان كه براي ضلالت مصاديق متعددي وجود دارد، براي هدايت نيز چنين است و تنها يك مصداق آن، هدايت به سوي خدا و مسير حق و ايمان است. مصاديق ديگري نيز از قبيل هدايت فرد گم شده به خانه و كاشانه، راهنمايي به امور زندگي و راه نجات و امثال آنها براي هدايت قابل ذكر مي‌باشد. در قرآن كريم نيز واژه «هدايت» و مشتقات آن، علاوه بر مسأله حق و ايمان در امور ديگري نيز به كار رفته است. به عنوان مثال به موارد زير توجه فرماييد.

 

1-هدايت به معناي راه پيدا كردن (در بيابان و در سفر و)

-«و جعلنا في‌الارض رواسي ان تميد بهم و جعلنا فيها فجاجا سبلاً لعلهم يهتدون».[1][35]

و در زمين كوه‌هاي ثابت و پابرجايي قرار داديم، مبادا آنها را بلرزاند؛ و در آن دره‌ها و راه‌هايي قرار داديم تا هدايت شوند.

-«و القي في‌ الارض رواسي ان تميد بكم و انهاراً و سبلاً لعلكم تهتدون».[1][36]

و در زمين كوه‌هاي ثابت و پابرجايي قرار داديم، مبادا آنها را بلرزاند؛ و در آن دره‌ها و راه‌هايي قرار داديم تا هدايت شوند.

-«و القي في‌الارض رواسي ان تميد بكم و انهارا و سبلا لعلكم تهتدون».[1][37]

و در زمين كوه‌هاي ثابت و محكمي افكند تا شما را نلرزاند و نهر‌ها و راه‌هايي ايجاد كرد، تا هدايت شويد.

-«أمن يهديكم في ظلمات البر و البحر و من يرسل الرياح بشرا بين يدي رخمته».[1][38]

يا كيست كه شما را در تاريكي‌هاي صحرا و دريا هدايت مي‌كند و چه كسي بادها را به عنوان بشارت، پيش از نزول (ياران) رحمتش مي‌فرستد؟ آيا معبودي با خدا هست؟ خداوند برتر است از آن‌چه براي او شريك قرار مي‌دهند.

ملاحظه مي‌شود كه در هر سه آيه فوق هدايت در مصداق امور زندگي دنيا مطرح شده است.

 

2-هدايت به معناي راهنمايي براي نجات از مشكلات:

«فلما تراء الجمعان قال اصحاب موسي إنا لمدركون، قال كلا إن معي ربي سيهدين»[1][39]

هنگامي كه دو گروه (قوم فرعون و قوم موسي) يكديگر را ديدند، ياران موسي گفتند: ما در چنگال فرعونيان گرفتار شديم. موسي گفت: هرگز، يقينا پروردگارم با من است، به زودي مرا هدايت خواهد كرد.

روشن است كه هدايت مورد نظر حضرت موسي، هدايت به مسير ايمان نبوده است؛ زيرا آن هدايت براي وي حاصل بوده؛ بلكه هدايت به راه نجات از مهلكه فرعونيان، مد نظر آن حضرت قرار داشته است.

 

3-هدايت در مناظره و نشان دادن جواب

عكس آن‌چه در آيه قبل درباره حضرت موسي آمده، و در قرآن كريم درباره نمرود مطرح شده است، آنجا كه در بحث و مناظره با حضرت ابراهيم درمانده مي‌شود. خداوند مي‌فرمايد:

«فبهت‌ الذي كفر و الله لايهدي القوم الظالمين».[1][40]

(وقتي ابراهيم گفت، خداوند خورشيد را از افق مشرق مي‌آورد، (اگر راستمي‌گويي  كه حاكم بر جهان هستي تويي) خورشيد را از مغرب بياور! در اينجا) آن مرد كافر مبهوت و وامانده شد، و خداوند قوم ستمگر را هدايت نمي‌كند.[1][41]

در اينجا؛ به نظر مي‌رسد كه مراد اين نيست كه خداي رحمان نمرود را به راه ايمان هدايت نمي‌كند، بلكه يك مسأله كلي مطرح است و آن اين كه در چنين مواردي خداي رحمان به كمك ظالمين نمي‌پردازد كه آنها را از معركه بحث و مناظره سربلند بيرون آورد. در حالي كه براي مؤمنين چنين مي‌كند و پاسخ حق و بايسته را به قلب آنها الهام مي‌نمايد و اين از هدايت‌های ويژه الهی برای اهل تقوی است.

 

4-مصاديقی ديگر

در قرآن كريم، مصاديق ديگري از واژه «هدايت» و مشتقات آن به كار رفتهاست كه به معناي عام هدايت است و نه هدايت در ايمان. در سوره اعليمي‌خوانيم:

«سبح اسم ربك الاعلي، الذي خلق فسوي، والذي قدر فهدي».[1][42]

نام پروردگار والاي خود را به پاكي بستاي، همان كه آفريد و هماهنگي بخشيد و آن‌كه تقدير كرد و راه نمود.

و در سوره نمل درباره شناختن تخت توسط ملكه سبا واژه «هدايت» را آورده است:

«قال نكروالها عرشها ننظر اتهتدي ام تكون من‌الذين لايهتدون».[1][43]

گفت: تخت او را برايش ناشناس گردانيد تا ببينيم آيا پي مي‌برد يا از كساني است كه پي نمي‌برد.

و نيز در آيه زير نشان دادن راه جهنم را با واژه «هدايت» مطرح فرموده است:

«فاهدوهم الي صراط الجحيم».[1][44]

پس به سوي راه جهنم راهنمايي‌شان كنيد.

با توجه به آن‌چه گفته شد، مفهوم «ضال» و معناي «هدي» در آيه شريفه «و وجدك ضالا فهدي» ارتباطي با مسأله ضلالت در امر شريعت و ايمان ندارد، بلكه مفهوم «گم‌شده» در اينجا به امور زندگي مربوط است؛ آن هم نه به معناي اشتباه در كارها، بلكه معنايي در سطح يتيم بودن و فقير بودن است، كه هيچ‌گونه كاهشي در شأن والاي آن حضرت حتي در سنين كودكي پديدار نخواهد كرد.

بحث فوق تأمل و دقتي بود كه درباره واژه‌هاي «هدايت» و «ضلالت» به انجام رسيد و از اين منظر شبهه‌اي كه در باره عصمت انبياي عظام قابل طرح بود، پاسخ داده شد. همين امر دقيقا درباره واژه‌هاي ديگري، از قبيل مفاهيم ذنب، غفران، استغفار و … قابل دقت و تأمل است و در اين ارتباط در برخي تفاسير، به ويژه در «الميزان» مباحث قابل توجهي مطرح شده است. اين مباحث را مي‌توانيد در ذيل آياتي كه از نظر عصمت مورد بحث هستند ملاحظه نماييد.[1][45]

 

 

 


[1][1]-لقمان / 31؛ الم تر ان الفلك تجري في البحر بنعمت الله ليريكم من آيته ان في ذلك لآيات لكل صبار شكور.

[1][2]-حديث مشهور بين فريقين، از رسول اكرم (ص): «مثل اهل بيتي في امتي مثل سفينه نوح من ركبها نجي و من رغب عنها هلك». بحارالانوار، ج 27، ص 112؛ كنزالفوائد، ج 2، ص67.

اين حديث كه شهرت فراواني بين محدثين دارد بنابر تحقيق مؤلف «عبقات الانوار» توسط نود نفر از دانشمندان اسلامي كه همگي از مشاهير علماي اهل سنت هستند نقل شده است و در كتاب «احقاق الحق» نيز بر آن افزوده شده است.

[1][3]-و شنوي، قوام‌الدين، تحقيق في حديث الثقلين، «اني تارك فيكم الثقلين، كتاب‌الله و عترتي، اهل بيتي…».

[1][4]- مظفر، محمدرضا، اصول الفقه ج 2 ص 140-پ4پ

[1][5]- نساء / 36

[1][6]- حج / 30

[1][7]- يس / 60

[1][8]- جائيه / 23

[1][9]- ر.ك: طباطبايي، محمدحسين، قرآن در اسلام، ص 28

[1][10]- يوسف / 106

[1][11]- واقعه / 10 و 11: والسابقون السابقون، اولئك المقربون.

[1][12]- مؤمنون / 57-61

[1][13]-لفظ «شاهد»، به هر دو معنا استعمال شده است؛ در معناي كاربردي، كه «شهد» به معناي گواهي داد باشد، مانند آيه 26 سوره يوسف «و شهد شاهد من اهلها…» كه منظور كسي است كه ماجرا را ديده و اكنون گواهی می دهد؛ و نيز در معنای ريشه‌ای به معناي بيننده، مانند: آيه شريفه «ام خلقنا الملائكه اناثاً و هم شاهدون» كه در اينجا منظور اين است كه آيا آنها موقع خلقت ملائكه نظارت داشتند كه ما آنها را مؤنث آفريده‌ايم؟

[1][14]- ر.ك: مظفر، محمدرضا، اصول الفقه، ج1، ص 32 و 33.

[1][15]- مانند استعمال آن در آيه شريفه 22 سوره انعام «او من كان ميتاً فاحبيناه و جعلنا له نوراً…»

[1][16]- الطريحي، فخرالدين، مجمع‌البحرين، ج 5، ص410،… بقال ضللت الشيء‌؛ اذا جعلته في مكان و لم تدر اين هو؛ و الضاله: ما ضل من البهيمه للذكر و الانثي.

و نيز جوهري، اسماعيل بن‌حماد، الصحاح، ج 5، ص 1748: ضل الشيء، يضل ضلالاً، اي ضاع و هلك و الاسم الضل بالضم و منه قولهم ضل بن ضل اذاكان لا يعرف و لا يعرف ابوه…. و الضاله ما ضل من البهيمه…

و ارض مضله بالفتح: يضل فيها الطريق و كذلك ارض مضله بفتح الميم و كسر الضاد.

- در كتاب بغت المنجد نيز نظير همين معنا آمده است. مثلاً «ضل الطريق» به معناي «راه را گم كرد» مطرح شده است.

[1][17]- سجده / 10

[1][18]- طريحي، فخرالدين، مجمع البحرين، ماده ضلل

[1][19]- بقره / 282

[1][20]- طريحي، فخرالدين، مجمع‌البحرين، ماده ضلل

[1][21]- انعام / 94

[1][22]- طريحي، فخرالدين، مجمع البحرين، ماده ضلل

[1][23]- اسراء / 72

[1][24]- انعام / 158

[1][25]- شعراء / 20

[1][26]- ر.ك: مجمع‌البيان في تفسير القرآن، ج 4، ص 187

«فعلتها اذا و انا من الضالين» اي فعلت هذه الفعله و انا من الجاهلين… و قبل معناه من الناسين… و قبل من الضالين» عن العلم بان ذلك يؤدي الي قتله عن الجبائي، و قيل… لاني ما تعهدته و انما وقع مني خطا» ضمناً معاني مطرح شده در تفاسير ديگر و در «مجمع البحرين»، از همين موارد خارج نيست.

[1][27]- قصص / 14 و 15

[1][28]- شعرا/ 18 و 19

[1][29]- شعرا / 20

[1][30]- شعرا / 21

[1][31]- شعرا / 15

[1][32]- شعرا / 22

[1][33]- ضحي / 6-8

[1][34]- مجمع‌البيان، في‌تفسيرالقرآن، ج 5، ص 505…. فان الرجل اذا لم يهتد طريق مكسبه و وجه معيشته، يقال انه ضال لا يدری الي اين يذهب و من اي وجه يكتسب.

[1][35]- انبياء / 31

[1][36]- انبياء / 31

[1][37] - نحل / 15

[1][38] - نمل / 63

[1][39] - شعرا / 61 و 62

[1][40] - بقره / 258

[1][41] - تفصيل اين مناظره را در ذيل آيات فوق، مي‌توانيد در تفاسير ملاحظه فرماييد.

[1][42] - اعلي / 1-3

[1][43] - نمل / 41

[1][44] - صافات / 23

[1][45] - ر. ك: الميزان في تفسير القرآن، ج 17، ص 395، در ذيل آيه «فاصبر ان و عدالله حق و استغفرلذنبك» (غافر / 55)؛ و ج 18، ص 273 ذيل آيه «ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تأخر» (فتح / 2)؛ و نيز ساير آياتي كه در رمينه غفران و امثال آن است.

لازم به ذكر است كه غفران در اصل به معناي «پوشاندن» و «مستور كردن» است، چنان‌كه در «مجمع البيان» در ذيل آيه 58 سوره بقره چنين آمده است.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد