صفحه اولظاهر و باطن قرآن کریممبحث اول: ظاهر قرآن کریم- قسمت هفتم

مبحث اول: ظاهر قرآن کریم- قسمت هفتم

مبحث اول: ظاهر قرآن کریم- قسمت هفتم 

بخش 2

نمونه‌هايی از آرايه‌های ادبی قرآن كريم

ادبيات قرآن كريم سبكی ويژه دارد. چنان ويژگی، كه هيچ‌كس را در هيچ زمانی يارای مقابله با آن نبوده و نيست. پس بدون شك، از جهات بارز اعجاز قرآن،‌سبك اديبانه خاص آن است، چنان اعجازي كه همگان را، از دوست و دشمن، به اعتراف واداشته است. از ديرباز تاكنون، اديبان و انديشمندان، در پيشگاه قرآن به خضوع آمده و به ستايش پرداخته‌اند. به جاست كه اينجا- كه سخن از ادبيات قرآن در ميان است- پاره‌اي از سخنان را در وصف قرآن بياوريم و سپس نمونه‌هايي از آرايه‌ها را ارائه دهيم.

قرآن كريم، خود، در اين تمجيد و ستايش سبقت جسته و زبان خود را ستوده است؛ قرآن: نيكوترين سخن[1][1]، به زبان عربي روشن و روشنگر[1][2]، انديشه برانگيز[1][3]، جان‌فزا و نافذ[1][4]، ارائه دهنده مثل‌ها و نمونه‌ها[1][5]، به دور از دوگويي و ناهمگوني‌[1][6] و دريافت پيامبر (ص) از خداي حكيم عليم[1][7] است كه اگر بر كوهي فرود آيد، آن را به كرنش وا مي‌دارد و پاره‌پاره‌اش مي‌گرداند.[1][8]

پيامبر اكرم(ص) به دريافت قرآن از ناحيه ربوبي افتخار مي‌كند و مي‌فرمايد:

«… اعطيت جوامع الكلم…»[1][9]

در برگيرنده سخنان به من داده شده است.

و نيز مي‌فرمايد:

«… ضاهره انيق و باطنه عميق… فيه مصابيح الهدي و منازل الحكمه…»[1][10]

كتابي كه ظاهرش زيبا و باطنش ژرف است… چراغ‌هاي هدايت و منزل‌گاه‌هاي حكمت در آن است.

در سخنان اميرمؤمنان علي‌عليه‌السلام؛ مدايحي كه در وصف قرآن آمده، خود در نهايت بلاغت است؛ چنان‌كه مي‌فرمايد:

«اقرعوا به قلوبكم القاسيه، و لايكن هم احدكم آخر السوره» [1][11]

 سختي دل‌هاي خود را با كوبندگي آيات قرآن نرم كنيد؛ و نبايد اهتمام كسي اين باشد كه سوره را به آخر برساند.

و نيز فرموده است:

«و لا يشبه شي‌ء من كلامه كلام‌البشر.» [1][12]

هيچ كجاي كلام خداي سبحان با كلام بشر شباهت ندارد (بلكه اسلوب خارق‌العاده و منحصر به فرد خود را دارا است).

و همچنين:

«و لا يخلق علي الرد[1][13] و لا تنقضي عجائبه و لا يشبع منه العلماء.»[1][14]

مداومت در تكرار، آن را كهنه نمي‌كند، و شگفتي‌هاي آن تمامي ندارد، و اهل دانش هرگز از آن سير نمي‌شوند.

و نيز در خلال خطبه نوراني صديقه كبري، در امر فدك، آمده است:

«و معنا كتاب الله بينه بصائره، و آي فينا منكشفه سرائره و برهان منجليهظواهره»[1][15]

كتاب خدا با ماست، كه بصيرت‌هاي آن روشن مي‌باشد و در ميان ما آياتي است كه پوشيده‌هايش آشكار مي‌باشد، و برهاني است كه ظواهر آن جلوه‌گر مي‌باشد.

از امام هشتم (ع) درباره قرآن كريم روايت شده است كه:

«لا يخلق علي الازمنه و لايغث علي‌ الالسنه.»[1][16]

با مرور زمان كهنه نمي‌گردد و بر چرخش زبان‌ها كم وزن نمي‌نمايد.

بر همين نسق، از صدر اسلام و طليعه ظهور قرآن كريم، همواره قرآن در زبان اولياء الهي و بزرگان علم و ادب، به شكوه و عظمت و جلوه خارق‌العاده ستوده شده، و اعجاز اين كتاب آسماني بر همگان روشن بوده است.

قرآن از اوان نزول، براي توجه دادن با اعجازش، همه ناباوران و ترديدگران را به هماوردي فراخواند؛ تا همتاي قرآن[1][17] يا ده سوره مثل آن[1][18]، با يك سوره، چون قرآن را بياورند؛[1][19] و آن‌گاه با صراحت تمام، كوچكي و ناتواني را به رخ مي‌كشد كه: هرگز اين كار نتوانند؛[1][20] و چنان‌كه نتوانستند؛ و اگر توانسته بودند، اكنون بايد در سطح جهاني، در جاي جاي ممالك اسلامي و غير اسلامي، شاهد نوشتارهايي بوديم كه توسط دشمنان اسلام فراهم شده بود و داعيه همانندي با قرآن را فرياد مي‌زدند! و اديبان و سخنوران را به خود جلب مي‌كردند! تا آنجا كه آنان نيز اين برابري را تأييد نمايند! آيا كسي چنين نمونه‌اي سراغ دارد؟ حافظ (فت 285 هـ) اديب فرزانه زمان خويش، مي‌گويد:

«عرب با آن همه طبع و قريحه و هنرنمايي در سجع و نثر و شعر، اگر مي‌توانست، با آوردن آياتي همانند قرآن، خود را از جنگ و ستيز و درگيري با پيامبر بي‌نياز مي‌نمود».[1][21]

اسلوب معجزآساي قرآن از همان اوان، بزرگان و نام‌آوران علم و ادب را بر آن داشت تا به كاوش در قرآن پردازند و نتيجه تلاش خويش را بنگارند و در نوشتار خود، با كرنش به ستايش قرآن بپردازند.

ابن قتيبه (م 276 هـ) درباره قرآن چنين مي‌گويد:

«ابانه بعجيب النظم… لا يمل علي طول التلاوه و مسموعاً لا تمجه الاذان وغضا لايخلق علي كثره الترداد و عجيباً لاتنقضي عجائبه».[1][22]

خداوند آن را با نظم شگفتش تمايز بخشيد و… بسيار خواندن آن، ملال نمي‌آورد و شنيدن زياد آن گوش‌ها را خسته نمي‌كند. همواره چنان تازه است كه فزوني تكرار، كهنه و فرسوده‌اش نمي‌كند، و چنان شگفتي‌برانگيز است كه شگفتي‌هايش به پايان نمي‌رسد. علي بن‌سهل‌بن‌ربن‌طبري (در اوايل سده سوم هجري) مي‌نويسد:

…آن‌گاه كه درصدد تقليد از سبك قرآن برآمدم، و بر مدلول كلمات آن آگاهي يافتم، دانستم كه پيروان قرآن، در آن چه ادعا مي‌كنند بر حق هستند؛[1][23] زيرا من كتابي را نيافتم كه همانند قرآن مردم را به «خوبي» امر و از «بدي» نهي كند. پس كتابي بدين ويژگي‌ها، تا اين اندازه شيوا و دلپذير، و با اين همه تأثير در دل‌ها، از فردي درس ناخوانده، كه هرگز فن نويسندگي و بلاغت را تحصيل نكرده است، بي‌گمان از نشانه‌هاي پيامبري مي‌باشد.[1][24]

ابوبكر محمدبن‌الطيب باقلاني (فت 403 هـ) متكلم اشعري، مي‌نويسد:

«و قد بينا في نظم القرآن ان الجمله تشتمل علي بلاغه منفرده و اسلوبيختص بمعني آخر من الشرف».[1][25]

آشكار نموديم كه نظم قرآن، مبتني بر بلاغت منحصر به فرد و اسلوبي است كه ارزش و شرافت ديگري را داراست».

سيدرضي (شريف‌ابوالحسن محمدالرضي، م 406 هـ)، عالم بزرگ و اديب نامدار شيعي در كتاب «تلخيص‌البيان عن مجازات القرآن»، بسياري از لطايف، شگفتي‌ها، اسرار و بدايع قرآن را آورده است. البته منظور شريف رضي از مجاز، همچون تلقي ديگران در آن زمان، معناي عام آن است كه شامل تمامي آرايه‌هايي است كه سخن را شيوايي و بلاغت خاصي مي‌بخشد. در زبان اعراب كه اهل سخن‌وري بودند، صنعت مجاز فراوان به كار گرفته مي‌شد، لذا قرآن كريم- كه بس فراتر از هر سخن است- بهترين نمونه‌هاي مجاز را ارائه مي‌دهد. شريف رضي در كتاب خود، از آغاز قرآن به ترتيب، سوره به سوره مجازهاي آن را بيان داشته است (تا سوره انشراح).[1][26]

چنين توجهي از سوي دانشمندان و سخن‌شناسان به شگفتي‌هاي ادبي قرآن، پژوهشگر را به درياي بلاغت قرآن فرا مي‌خواند و وي را وامي‌دارد تا ذره‌اي از درياي بيكران و اعجاب‌آميز قرآن را به نمايش گذارد. بدين مناسبت در اينجا ذكري از ايجاز قرآن كه از جلوه‌هاي بارز ادبيات قرآني است به ميان مي‌آوريم.

 

ايجاز و اطناب و مساوات

در خلال آيه‌هاي ادبي از «ايجاز» و «اطناب» سخن بسيار مي‌رود، دو آرايه‌اي كه در قرآن كريم، به وفور مشهود مي‌باشد. قرآن كلام موجزي است كه در عبارات كوتاه معاني بسيار گنجانده است. ارائه نمونه‌هايي از ايجازهاي اعجازگونه قرآن كريم، گوياي جهتي از ادبيات فراتر آن است. از اين‌رو، در ضمن بيان انواع ايجاز، نمونه‌هايي از آن را در آيات قرآن كريم مي‌نگريم. «سيوطي» درباره ايجاز و اطناب از «خفاجي» كه بر اسرار فصاحت واقف است، نقل مي‌كند كه نظر دانشمندان فن را چنين آورده است:

«بلاغت عبارت است از ايجاز و اطناب».[1][27]

اديبان گفته‌اند:

 

ايجاز يعني: بيان مقصود در قالب عبارتي كوتاه‌تر از حد متعارف؛ و اطناب يعني: بيان مقصود در قالب عبارتي فزون‌تر از حد متعارف.[1][28]

و در كنار اين دو از مساوات سخن رانده‌اند كه: عبارت است از بيان مقصود با عبارتي در حد متعارف، كه اقتضاي حال مخاطب باشد.[1][29]

اين سه آرايه، هر كدام در جاي خود موجب حسن و زيبايي كلام مي‌گردد. نمونه ايجاز از قرآن كريم عبارت «الاله الخلق و الامر» است، كه در دو كلمه همه چيز را در امر و آفرينش گرد آورده است.[1][30]

نمونه اطناب، دعاي حضرت نوح مي‌باشد كه در آيه زير آمده است:

«رب اغفرلي و لوالدي و لمن دخل بيتي مؤمنا و للمؤمنين و المؤمنات».[1][31]

پروردگارا، بر من و پدر و مادرم و هر مؤمني كه در سرايم درآيد، و بر مردان و زنان با ايمان ببخشاي.

مفهوم مؤمنين و مؤمنات، در زبان حضرت نوح شامل خود آن حضرت و والدينش نيز مي‌گردد، در عين حال با عبارت «لي‌ولوالدي» آن را به صورتي بارز آورده است.[1][32]

نمونه مساوات عبارت قرآني زير است؛ «و ما تقدموا لا نفسكم من خير تجدوهعند الله»[1][33]

و هر كار خوبي كه براي خود پيش فرستيد، آن را در نزد خدا خواهيد يافت.

كه در آن الفاظ برابر با معاني به كار گرفته شده است.

 

نمونه‌هايی از ايجاز

در اين ميان ايجاز در قرآن كريم جلوه‌اي ويژه دارد. ايجاز را بر دو گونه دانسته‌اند: ايجاز حذف و ايجاز قصر.

ايجاز قصر آن است كه در آن حذفي صورت نگيرد[1][34] و معناي بسسيار در الفاظ اندك آورده شود[1][35] و لفظ نسبت به معنا، از حد متعارف كوتاه‌تر باشد.[1][36]

سبب حسن چنين ايجازي آن است كه فصاحت را ممكن سازد و از اين‌رو است كه پيامبر اكرم(ص) فرمودند:

«به من «جوامع الكلم» داده شده است.»[1][37]

نمونه‌ای زيبا از ايجاز قصر در قرآن كريم در «آيه قصاص» يافت مي‌شود. خداوند پس از بيان پاره‌اي از احكام قصاص، در اين آيه شريفه مي‌فرمايد:

ولكم في‌القصاص حياه‌ يا اولي‌الالباب لعلكم تتقون.[1][38]

اي خردمندان، شما را در قصاص حياتي است، باشد كه به تقوا گراييد.

در عبارت كوتاه «في‌القصاص حياه» كه حالتي شعارگونه دارد، به حدي معنا و زيبايي نهفته، كه اديبان سخن‌شناس را به شگفتي آورده است. به ويژه كه پيش از نزول «آيه قصاص»، عبارتي ديگر در ميان اعراب سخنور، درباره محاكم جزايي و امر كيفر، به عنوان برترين و موجزترين عبارت، به اتفاق نظر فصيحان برجسته زمان، گزيده شده. و ورد زبان آنان بود: «القتل انفي للقتل».[1][39]

سخن‌شناسان در ميان اين دو عبارت -«في القصاص حياه»و «القتل انفي للقتل»- به داوري نشسته‌اند و عبارت اعراب جاهلي را، كه به نوبه خود كلامي است زيبا و رسا، با عبارت قصاص در قرآن كريم رو در رو قرار داده‌اند؛ در اين ‌رو در رويي، عبارت اعراب چنان رنگ باخت و بي‌محتوا نمود، كه به كلي از ميدان فصاحت و بلاغت رانده شد، و ديگر مورد اعتنا قرار نگرفت.[1][40]

سخن سنجان تيزبين، آن‌گاه كه در اين مقايسه به انديشه پرداختند، امتيازات زيادي براي عبارت قرآني يافتند، و بر عكس جهات كاستي بسياري را در عبارت اعراب دريافتند، تا آنجا كه 20 مورد از آنها را آمار كرده‌اند. اينك به برخي از اين جهات برترري بنگريد:

 

جهات برتری و كاستی در مقايسه دو عبارت

عبارت«في‌القصاص حياه» در برابر «القتل انفي للقتل» قرار مي‌گيرد. هر دو عبارت در صدد بيان اين نكته‌اند كه كيفر نمودن قاتل در اجتماع انساني به نفع و صلاح است، و در اينجا جديت و شدت عمل يك ضرورت است. حال به توانمندي و صلابت عبارت قرآني و ضعف و نارسايي عبارت ديگر بنگريد:

نخست به، جهات فصاحت و شيوايي كلام پرداخته و سپس نكات بلاغي آن را به ترتيب متذكر مي‌شويم.

 

1-كوتاهی عبارت

مي‌دانيم كه عبارات حاوي پيام و خصوصاً جملات شعارگونه هر چه كوتاه‌تر باشند شيواتر و دل‌پذيرترند، و كوتاهي از شرايط فصاحت شمرده شده است. تا آنجا كه گفته‌اند: «خيرالكلام ما قل و دل».

عبارت «في‌القصاص حياه» از 4 كلمه و 10 يا 11 حرف تشكيل شده، در حالي كه عبارت «القتل انفي للقتل» متشكل از 6 كلمه و 14 حرف مي‌باشد.

 

2-دلنشين بودن واژه‌ها

از شرايط ديگر فصاحت آن است كه واژه‌هاي انتخاب شده براي اداي مقصود واژه‌هايي دلنشين باشند، و از واژه‌هاي ناخوشايند حتي‌الامكان پرهيز شود. حال به دو عبارت بنگريد.

در عبارت قرآني، دو واژه «قصاص» و «حياه» استخدام شده‌اند و هر دو دلنشين‌اند. زيرا قصاص به معناي «پي‌گيري» است كه طبع بشر با آن همراه است و از اين جهت «قصه» را دوست مي‌دارد، زيرا ماجرايي در قالب «قصه» پي‌گيري مي‌شود. همچنين مفهوم حيات و زندگي براي انسان از خوشايندترين امور است. اما در عبارت اعراب از دو واژه «قتل» و «نفي» استفاده شده كه هر دو براي انسان ناخوشايند و غير مطلوب‌اند.

 

3-تصريح به امر مطلوب و كنايي آوردن امر نامطلوب

در عبارت قرآن كريم-في‌القصاص حياه- به «حيات» كه مطلوب قلوب است تصريح نموده و از قتل به كنايه و اشاره ياد كرده، در حالي كه در جمله اعراب خلاف آن است.

 

4-عدم تكرار

تكرار واژه در يك عبارت، مخلّ فصاحت شناخته شده و يا حداقل عدم آن را افضل دانسته‌اند، مگر آن كه هر بار اداي لفظ ناقل معناي مستقلي باشد.

در عبارت قرآني قصاص، واژه‌اي مكرر نيامده، در حالي كه در عبارت «القتل انفي للقتل» واژه ناخوشايند قتل دوباره نمايان گرديده است.

 

5-سليس بودن

اديبان گفته‌اند: در عبارتي كوتاه، سكون پس از حركت ناخوش‌آيند است؛ زيرا اگر حركت‌ها در عبارت متوالي باشند زبان به راحتي آن را ادا مي‌كند و شيوايي در آن جلوه‌گر مي‌شود، به خلاف آن‌كه در پي هر حركت سكوني باشد، كه در اين صورت مانند مركبي است كه تا سرعت مي‌گيرد آن را از حركت باز دارند.[1][41]

با توجه به اين مقدمه دو عبارت را بررسي مي‌كنيم. در عبارت قرآني توالي حركات موجب سلاست و رواني عبارت بر زبان است «فی‌القصاص حياه»؛ ولي در عبارت «القتل انفي للقتل» توقفي نسبي پديدار مي‌گردد، و رواني را از عبارت باز مي‌ستاند.

 

6-در برداشتن حروف متلائم

حروفي كه در پي يكديگر مي‌آيند گاه ملايم طبع آدمي است و گاه چنين نيست. در عبارت قرآني، پس از «قاف» حرف «صاد» آمده است. «قاف» از حروف استعلاء است و «صاد» نيز از حروف استعلاء و اطباق مي‌باشد، و بين آنها هماهنگي و ملايمت است. بر عكس آمدن «تاء» پس از «قاف» در عبارت اعراب و همچنين آمدن «حاء» پس از «صاد» در عبارت «في‌القصاص حياه» كاملاً هماهنگ و دلپذير است. در حالي كه آمدن «همزه» پس از «لام» چنين نيست، زيرا مخرج اين دو از يكديگر دور است (ابتداي زبان در «لام» و انتهاي حلق در «همزه»).[1][42]

 

7-وجود تعظيم در عبارت قرآن

نكره آوردن واژه «حياه» موجب تعظيم و بزرگداشت است، و نشانگر آن است كه قصاص، حيات بزرگي را در پي خواهد داشت. ( و اين تعظيم خود كلام را زيبا و رسا براي بيان مقصود مي‌گرداند).

ليكن در عبارت «القتل انفي للقتل» چنين حسني ديده نمي‌شود.

 

8-عدم تقرير

عبارت «في‌القصاص حياه» كامل و از تقدير بي‌نياز است، در حالي كه عبارت «القتل انفي للقتل» كامل نيست و تقدير آن چنين است. «القتل قصاصاً انفي للقتل ظلما من تركه»

 

9-وجود آرايه مطابقه (جمع بين متضادين)

عبارت قرآني، بين حيات و قصاص (كه موجب از دست رفتن حيات است) را جمع نموده و قصاص را ظرف و جايگاه حيات قرار داده است. در حالي كه در جمله ديگر چنين چيزي نيست.

 

10- اطراد

در عبارت قرآن كريم «في‌اقصاص حياه» اطراد و شيوع وجود دارد؛ به اين معنا كه اين عبارت همه موارد قصاص را شامل مي‌شود. زيرا هر قصاص موجب حيات اجتماعي است. ولي در عبارت «القتل انفي للقتل»، اين امر صدق نمي‌كند، زيرا قتلي نافي قتل است كه بر وجه قصاص باشد، نه هرگونه قتل و كشتاري. بلكه قتل از روي ظلم خود موجب ازدياد آن است. از اين‌رو بايد بگوييم جمله فوق در پاره‌اي از مصاديق آن مي‌تواند صادق باشد و در پاره‌اي ديگر هرگز!

 

11-اثباتی بودن كلام

عبارت قرآني قصاص مبتني بر اثبات است و عبارت مربوط به قتل مبتني بر نفي است؛ و البته سخن اثباتي كه طبع اوليه كلام است برتري دارد.

 

12-جامعيت

عبارت قرآني انواع جنايات را- اعم از قتل، ايجاد نقص عضو و وارد ساختن جراحت‌ها، در بر مي‌گيرد؛ چنان كه قرآن در آيه ديگري مي‌فرمايد:

«و كتبنا عليهم فيها أن النفس بالنفس و العين بالعين و الانف بالانف و الاذن بالاذن و السن بالسن و الجروح قصاص فمن تصدق به فهو كفاره له و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الظالمون».[1][43]

و در تورات بر آنان مقرر كرديم كه جان در مقابل جان، و چشم در برابر چشم، و بيني در برابر بيني، و گوش در برابر گوش، و دندان در برابر دندان مي‌باشد؛ و زخم‌ها نيز قصاص دارند، و هر كس از آن (قصاص) در گذرد، پس آن كفاره‌اي براي (گناهان) او خواهد بود، و كساني كه بر مبناي آن‌چه خدا نازل كرده داوري نكنند، آنان خود ستمكارند.

اين فراگيري نسبت به گونه‌هاي مختلف جنايت، در عبارت «القتل انفی للقتل» وجود ندارد؛ بلكه عبارت فوق، تنها در باره قتل سخن به ميان آورده است. يك تفاوت ديگر نيز در اين ارتباط به چشم مي‌خورد و آن اين كه: در عبارت فوق فقط راه كشتن و انتقام را مطرح مي‌سازد و راه خلاصي باقي نمي‌گذارد؛ در حالي كه در آيه قصاص، پس از بيان قانون قصاص و حدود و كيفيت آن، مسأله عفو و تصدق را طرح مي‌نمايد، تا راهي براي توبه و اصلاح پديد آورد.

 

13-ايجاد انگيزه‌ای متعالی

نكته بسيار قابل توجه در اين دو عبارت، انگيزه‌اي است كه به عنوان محركي براي اقدام به كيفر مجرم، مورد بحث قرار مي‌گيرد.

عبارت «القتل انفي للقتل»شبيه آن است كه گفته شود: «خون را با خون بشوييد»، در اين عبارت اولا بر حسب ظاهر نوعي تناقص وجود دارد، زيرا چيزي خويشتن را نفي نمي‌كند. از اين‌رو در ضرب‌المثل فارسي مي‌خوانيم كه: «خون به خون شستن محال آمد محال»؛ ثانيا انگيزه حاصل از اين جمله، بس كوچك است؛ بدين‌گونه كه هدف مطرح شده در عبارت- كه بايد انگيزه ايجاد كند- عدم قتل است، و عاملي كه بوسيله رسيدن به اين هدف دانسته شده آن هم قتل است. عبارت مشابه آن چنين است: «آدم بكشيد تا آدم كشته نشود». اين عبارت انسان را به ياد اين مثل طنزآميز مي‌اندازد كه: «گدايي مي‌كنم كه محتاج خلق نشود».

حال به عبارت قرآن بنگريم، تا انگيزة والايي را كه فراروي انسان قرار داده دريابيم: «في‌القصاص حياه». حيات، حياتي انساني و عظيم، در پي‌گيري امر مجرمين است، اين حيات طيب براي شماست، براي شما انسان‌ها كه زندگي اجتماعي داريد. جنايت‌كاران در زندگي شما اختلال ايجاد مي‌كنند و محيط پاك انساني را با تجاوزگري خويش آلوده مي‌سازند. پس براي بازگرداندن اجتماع به حيات پاكيزه پيگر آنان باشيد تا اين كه يا كيفر ببينند و يا با توبه خود را پاك سازند و مورد عفو مظلوم قرار گيرند و در نتيجه حيات پاكيزه به شما بازگردد. «و لكم فی القصاص حياه يا اولی الالباب». بنابراين در اين عبارت رسا هدف، ابقاي حيات است، كه بسي والاتر است.

جالب است قرآن كريم در طرح مسأله قصاص مخاطب خود را خردمندان قرار داده است. گويا بدين نكته توجه مي‌دهد كه قصاص امري است معقول و هماهنگ با خرد و فطرت آدمي.[1][44]

[1] 

[1] 

فی ‌القصاص حياه

القتل انفی للقتل

1-كوتاهي عبارت 4 كلمه

بلندي عبارت 6 كلمه

2-دلنشين بودن واژه‌ها

واژه‌هاي «قصاص» و «حيات» براي اداي مقصود

ناخوشايندي واژه‌ها

واژه‌هاي «قتل» و «نفي»

3-تصريح به مطلوب (حيات) و كنايه از نامطلوب (قتل)

تصريح به نامطلوب (قتل)

4-عدم تكرار

تكرار كلمه «قتل»

5-سليس بودن (به خاطر توالي حركات)

عدم رواني و توقفي نسبي

6-در برداشتن حروف ملائم طبع

چنين نيست

7-نكره در حياه: علام تعظيم تفخيم

چنين نيست

8-عدم تقدير و كامل بودن كلام

لزوم تقدير

9-وجود آرايه مطابقه (جمع بين متضادين)

چنين نيست

10-شمول (همه موارد و مصاديق را فرا مي‌گيرد)

فقط قتلي را فرا مي‌گيرد كه بر وجه قصاص باشد

11-كلام اثباتی است

كلام نفي است

12-جامعيت (درباره همه جرايم صادق است)

فقط درباره قتل سخن گفته است

13-ايجاد انگيزه متعالی

انگيزه‌ای كوتاه و فاقد ارزشي برانگيزاننده

 

 

مقايسه فوق نمونه‌اي روشن از ايجاز قصر در قرآن كريم را به نمايش می ‌گذارد. اينك به جاست نمونه‌ای از ايجاز حذف نيز ارائه گردد.

ايجاز حذف در شكل‌هاي گوناگوني جلوه‌گر می ‌شود و براي آن اسباب‌ متعددي برشمرده‌اند.

ذكر همه انها، در اين كتاب، نه مقصود است و نه ضرورت دارد؛ پس در اينجا به ذكر نمونه‌اي از گونه‌اي كه كمتر بدان توجه مي‌شود بسنده مي‌كنيم.

 

آرايه احتباك

يكي از موارد حذف را آرايه احتباك برشمرده‌اند. سيوطي مي‌نويسد:

النوع الثالث: ما يسمي بالاحتباك و هو من الطف الانواع و ابدعها.[1][45]

سومين نوع از انواع حذف چيزي است كه آن را احتباك مي‌نامند و آن از لطيف‌ترين و بديع‌ترين انواع آن است.

احتباك آن است كه در دو جمله يا دو قسمت از يك مطلب، از اولي مطلبي حذف شود كه نظير آن در دومي موجود است و نيز از دومي آن چه نظيرش در اولي است حذف گردد.[1][46]

در مجله «حوزه»، مقاله «حجاب»، نمونه‌اي قابل توجه از اين مسأله را مشاهده نموديم كه ذيلاً مي‌آوريم.

«نوعي از ايجاز حذف در قرآن كريم كه از زيبايي‌هاي شگفت آن محسوب مي‌شود، به كار گرفتن آرايه احتباك است. احتباك، يعني قرينه‌بندي متقابل كه صدر و ذيل سخن يكديگر را در آغوش گيرند و كامل كننده هم باشند. اين شيوه، در آيات قرآن كريم كاربرد زيادي دارد. از جمله در سوره مؤمن مي‌فرمايد:

«الله الذي جعل لكم الليل لتسكنوا فيه و النهار مبصراً»[1][47]

خدا همان كسي است كه شب را براي شما قرار داد تا در آن آرام گيريد، و روز را روشني بخش (قرار داد).

چنان‌كه ملاحظه مي‌شود، ظاهراً صدر و ذيل كلام ناتمام است، ولي با توجه به قرينه‌بندي متقابل، عبارت به اين صورت تكميل مي‌گردد:

«خداوند شب را تاريك آفريد، تا آرامش بگيريد، و روز را روشن آفريد تا براي تلاش معاش برخيزيد».

تقدير آن چنين مي‌شود: جعل لكم الليل (مظلما) لتسكنوا فيه و (جعل‌لكم) النهار مبصراً (لتبتغوا من فضله).[1][48]

نمونه ديگر احتباك، در آيه زير مشاهده مي‌شود كه با بيان پرسشي مطرح گرديده است:

«قل من حرم زينه الله التي اخرج لعباده و الطيبات من الرزق».[1][49]

بگو: زيورهايي را كه خداوند براي بندگانش پديد آورد، و (نيز) روزي‌هاي پاكيزه را چه كسي حرام گردانيده؟

و سپس مي‌فرمايد:

«قل هي للذين آمنوا في الحيوه الدنيا خالصه يوم القيامه».

بگو: اين (نعمت‌ها) در زندگي دنيا، براي كساني است كه ايمان آورده‌اند و روز قيامت خاص آنان مي‌باشد.

با نگاه اول عبارت فوق ناتمام به نظر مي‌رسد، ولي با توجه به مسأله احتباك،‌تقدير بدين‌گونه مي‌شود:

«قل هي‌للذين آمنوا في‌الحيوه الدنيا خالصه يوم القيامه».

بگو: اين (نعمت‌ها) در زندگي دنيا، براي كساني است كه ايمان آورده‌اند و روز قيامت خاص آنان مي‌باشد.

با نگاه اول عبارت فوق ناتمام به نظر مي‌رسد، ولي با توجه به مسأله احتباك،تقدير بدين‌گونه مي‌شود:

«قل هي للذين آمنوا (ولغير المؤمنين) في‌الحيوه الدنيا (وللذين آمنوا) خالصه يوم القيامه.»

ملاحظه مي‌شود كه در آيه فوق با به كارگيري آرايه احتباك نوعي زيبا از ايجاز حذف به كار رفته است؛ و اگر به اين نكته توجه نشود معنا كردن آن خالي از مشكل نخواهد بود.

 

ايجازی ديگر

نوع ديگر ايجاز كه از بدايع قرآن كريم است، در مواردي است كه با استفاده از حرف اضافه معناي خاصي در عبارت پديد مي‌آورد كه بدينسان نياز به آوردن جمله و يا فعلي جديد از ميان مي‌رود؛ مانند:

«الله ولي‌الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي‌النور.»[1][50]

خداوند ولي كساني است كه ايمان آورده‌اند؛ آنان را از تاريكي‌ها به سوي نور خارج مي‌گرداند.

جمله فوق در حقيقت به جاي دو جمله قرار گرفته است: يك جمله براي خارج ساختن از ظلمات، و جمله دوم براي وارد ساختن به نور؛ از اين‌رو تقدير در جمله چنين مي‌شود:

يخرجه من الظلمات و يدخلهم في‌النور.

ولي چنان كه ملاحظه مي‌شود، با آوردن «الي» به جاي «في»، جهت خروج از نور را نشان داده و در نتيجه وارد ساختن مؤمنين به سراي نور-پس از خروج از وادي ظلمت- خود به خود روشن مي‌گردد، بدون اين كه فعل مربوطه آورده شود.

گاه اين گونه ايجاز- يعني قرار گرفتن يك جمله به جاي دو جمله- در تغيير واژه رخ مي‌نمايد. به عنوان مثال در آيه زير دقت نماييم:

«يا ايها الذين آمنوا لاتلهكم اموالكم و لا اولادكم عن ذكر‌الله»[1][51]

اي كساني كه ايمان آورده‌ايد؛ اموال شما و فرزندانتان شما را از ياد خدا به لهو نيندازد. نكته سخن اين است كه در برابر «ذكر» به طور معمول واژه «غفلت» قرار مي‌گيرد. ولي قرآن كريم اين واژه را تغيير داده و در حقيقت معادلي براي آن قرار داده است. پس دو مفهوم را يك جا ارائه فرموده:

اول آن كه توصيه مي‌كند: «به خاطر مال و فرزند از ياد خدا غافل نشويد»؛ و دوم اين كه هشدار مي‌دهد: «بدانيد كه غفلت از ياد خدا مساوي لهو است».

شگفتي‌هاي ادبي قرآن كريم، به قدري است كه بسياري از نوشتارهاي ادبي با ذكر پاره‌اي از آنها، به صورت كتابي زيبا و پرمعنا گشته‌اند. موارد ذكر شده بسيار است و فراتر از آن‌كه بتوان حتي نمونه‌هاي بارز آن را بازگو نمود. به عنوان نمونه به آيه زير بنگريد.

«و قيل يا ارض ابلعي ماء‌ك و يا سماء اقلعي و غيض الماء و قضي الامر و استوت علي الجودي و قيل بعداً للقوم الظالمين».[1][52]

و گفته شد: «اي زمين آب خود را فرو بر، و اي آسمان، (از باران) خودداري كن». و آب فرو كاست و فرمان گزارده شد و (كشتي) بر جودی قرار گرفت و گفته شد: «دور باد قوم ستمگر». «ابن ابي‌الأصبع» درباره اين آيه مي‌گويد:

«در كلام منثور و شعر موزون گفتاري مانند آيه‌اي از كتاب خداي تعالي نه ديده و نه روايت كرده‌ام، آيه‌اي كه از آن 21 نوع از انواع بديع استخراج نموده‌ام با وجودي كه تعداد الفاظش 17 كلمه است[1][53] و اين آيه قول خداي تعالي است: «و قيل يا ارض ابلعي ماء‌ك…».[1][54]

وی همچنين از آيه 111 سوره آل عمران در عبارتي متشكل از 7 كلمه، 17 مورد هنري را استخراج نموده و نشان داده است.[1][55]

 

 


[1][1]- الله نزل احسن الحديث كتاباً متشابهاً مثاني (زمر / 23)

[1][2]- نزل به الروح الامين، علي قلبك لتكون من المنذرين، بلسان عربي مبين (شعرا / 193 – 195)

[1][3]- انا انزلناه قرآنا لعلكم تعقلون (يوسف / 2)؛ و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلهم يتفكرون (نحل / 44)

[1][4]- تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الي ذكر‌الله… (زمر / 23)

[1][5]- و لقد صرفنا في هذا القرآن من كل مثل (اسراء / 89)

[1][6]- افلاا بتدبرون القرآن و لوكان من عند غيرالله لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً… ( نسا / 82)

[1][7]-و انك لتلقي القرآن من لدن حكيم عليم (نمل / 6)

[1][8]- لو انزلنا هذا القرآن علي جبل لرايته خاشعاً متصدعاً من خشيه الله… (حشر / 21)

[1][9]- من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 240؛ وسائل‌الشيعه، ج 3، ص 350 و ج 5، ص 117؛ مستدرك الوسائل، ج 2، ص 529؛ بحارالانوار، ج 8، ص 38 و ج 16، ص 323 و ج 80، ص 276 و ج 89، ص 14 و ج 97، ص 55؛ الامالي‌للطوسي، ص 484؛ الخصال، ج 1، ص 292.

متن كامل حديث با اندكي تفاوت در مآخذ به اين شرح است:

عن الباقر عن آباثه عن‌النبي (ص): «اعطيت خمساً لم يعطهن نبي كان قبلي: ارسلت الي الابيض و الاسود و الاحمر، و جعلت لي الارض مسجداً و نصرت بالرعب، و احلت لي الغنائم، و لم تحل لاحد (او قال لنبي) قبلي و اعطيت جوامع الكلم، قال عطاء (بن‌السائب): سألت ابا جعفر عليه السلام قلت: ما جوامع الكلم؟ قال: القرآن.

5-الكافي، ج2، ص 598؛ وسائل‌الشيعه، ج6، ص 171؛ بحارالانوار، ج 89، ص 17؛ تفسيرالعياشي، ج1، ص 2.

در برخي از منابع به جاي لفظ «منازل»، «منار» آمده است.

 

                                                                                                                                    

[1][11] - وسائل الشيعه، ج 6، ص 207.

[1][12] - بحار الانوار ج 89، ص 107؛ مستدرك الوسائل، ج 17، ص 326؛ التوحيد، ص 265 (با اندكي تفاوت)

[1][13] - نظير اين جمله، در مسند احمد حنبل، ج 1، ص 360؛ از ابن مسعود نقل شده است. (و عبارت بحار «عن الرد» مي‌باشد)

[1][14] - عياشي، محمدبن مسعود، تفسير عياشي ج 1 ص 3؛ بحار، ج 89، ص 24 

[1][15] - بحار الانوار، ج 29، ص 241 و ج 89، ص 13؛ علل الشرايع، ج 1، ص 248 (با اندكي تفاوت)؛ بلاغات النساء، ص 28. 

(كتاب بلاغات‌النساء نوشته ابوالفضل احمد بن ابي طاهر مشهور به ابن طيفور، يكي از دانشمندان بزرگ اهل تسنن در قرن سوم هجري است.)

[1][16]- بحارالانوار، ج 89، ص 14؛ عيون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص 128.

[1][17]- ام يقولون تقوله، بل لايؤمنون، فلياتوا بحديث مثله ان كانوا صادقين (طور / 33 و 34)

[1][18]- قل فاتوا بعشر سور مثله مفتريات (هود / 13)

[1][19]- فاتوا بسوره من مثله (بقره / 23)

[1][20]- فان لم تفعلوا و لن تفعلوا (بقره / 24)

[1][21]- فراستخواه، مقصود، زبان قرآن ص 46، به نقل از اتقان سيوطي

[1][22]- ابن قتيبه، ابو محمد عبدالله، تأويل مشكل القرآن، تحقيق و توضيح، سيد احمد صقر، ص 110

[1][23]- نويسنده مذكور، ابتدا مسيحي بود و سپس اسلام آورد.

[1][24]- ميرلوحي، سيدعلي، ترجمه بديع‌القرآن، از ابن ابي‌الاصبع مصري، ص 45، به نقل از كتاب الدين و الدوله.

[1][25]- ابلاقلاني، اعجازالقرآن، تحقيق سيد احمد صقر، ج 3، ص 300

[1][26]- رك: سيدرضي، تلخيص البيان عن مجازات القرآن.

[1][27]- سيوطي، جلال‌الدين، الاتقان في‌علوم القرآن، ج3، ص 179

[1][28]- همان؛ تفتازاني، سعدالدين، المطول، ص 282

[1][29]- ر.ك: حازم، علي و امين مصطفي، البلاغه الواضحه، ص 239

[1][30]- ر.ك: همان، ص 241

[1][31]- نوح / 28

[1][32]- حازم، علي‌، البلاغه الواضحه، ص 248

[1][33]- مزمل / 20

[1][34]- تفتازاني، المطول، ص 286

[1][35]- سيوطي، الاتقان، ج 3، ص 181

[1][36]- سيوطي، الاتقان، ج1، ص 118

[1][37]- همان. البته طيبي ايجاز بدون حذف را بر سه گونه مي‌داند كه يك گونه مي‌داند كه يك گونه آن «ايجاز قصر» است، و دو گونه ديگر: «ايجاز تقدير» و «ايجاز جامع» مي‌باشد. رك. الاتقان، ج3، ص 182

[1][38]- بقره / 179

[1][39]- شرح نهج‌البلاغه، ج 7ؤ ص 214؛ فقه‌القرآن، ج 2، ص 401؛ المطول، ص 286؛ معرفت، محمد هادي، علوم قرآني، ص 377

[1][40]-هر چند كه سيوطي اعتراض ابن اثير را بر اين كار نقل مي‌كند كه: بين كلام خالق و مخلوق مشابهتي نيست، تا اين دو در قياس با يكديگر قرار گيرند (اتقان ج 3، ص 185).

[1][41]- سيوطي، الاتقان، ج 3، ص 187

[1][42]- همان

[1][43] - مائده / 45

[1][44]- نظرات فوق كه حاصل مقايسه دو عبارت است، عمدتاً از كتاب مطول تفتازاني، ص 278؛ و اتقان سيوطي،‌ج3، ص 186-188 برگرفته شده، كه آنها را با توضيح و تكميل و گاه با اندكي تصرف آورديم.

[1][45]- سيوطي، الاتقان، ج 3، ص 204

[1][46]- همان، به نقل از اندلسي در شرح البديعيه

[1][47]- غافر / 61

[1][48]- بهبودي، محمدباقر، مقاله حجاب، مجله حوزه، شماره 42، ص 134 و 135

[1][49]- اعراف / 32

[1][50]- بقره / 257

[1][51]- منافقون / 9

[1][52]- هود / 44

[1][53]- البته ايشان در اين شمارش فقط اسماء و افعال را بر شمرده‌اند (بدون در نظر گرفتن حروف).

[1][54]- ميرلوحي، سيد علي، ترجمه بديع‌القرآن، ص 382. نكاتي را كه ايشان استخراج نموده از اين قرار است: مناسبت تام، مطابقت لفظي، استعاره، مجاز، اشاره، ارداف، تمثيل، تعليل، صحت تقسيم، احتراس، انفصال، مساوات، حسن نسق، ائتلاف لفظ با معنا، ايجاز، تسهيم، تهذيب، حسن بيان، تمكين، انسجام و ابداع.

[1][55]-همان، ص 219 و 220، درباره عبارت «و ان يقاتلوكم يولوكم الادبار ثم لاينصرون».

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد